پارت دوم :

_فوت کن دیگه!
نگاهم روی عدد ۱۸ بالا و پایین شد.
_چرا شمعش این‌قدر زشته؟
قهقهه زدم:
_شکل سر خره ببین کجه.
مامان با چشمای گرد شده سرش رو خم کرد و به شمع زل زد.
_وا!؟ خب آب شده.
چشمامو لوچ کردم:
_وا مامان شمع هشت سالگی نیلای رو برداشتی!؟
بابا دستی به کش پیژامش کشید:
_خب بابا جان شمع رو حیف کنیم؟ نو بود دیگه!
به عدد یک و هشت زل زدم نیلای درحالی که دستش را تا آرنج درون ظرف چیپس فرو برده بود گفت:
_خوبه دیگه خزان، فوت کن!
بابا همون‌طور که کنار نیلای می‌نشست، پس گردنی‌ای نصارش کرد:
_آدم خواهر بزرگ‌ترش رو به اسم صدا میکنه!؟
نیلای با اخم درحالی که دستش رو بند گردنش می‌کرد گفت:
_خووودش میگه بهم نگو آبجی!
مامان با حرص گفت:
_فوت کن دیگه.
نیشم رو تا بناگوشم شل کردم:
_چی آرزو کنم!؟
با هیجان به بابا زل زدم:
_خب آرزو میکنم بابا پول عمل بینیم رو بده.
بابا سرش رو کج کرد و با اخم گفت:
_دختر جان مگه عقلت کمه؟ دماغت به صورتت میاد.
به خودش اشاره کرد:
_تو ببین همه‌ی آریایی‌های اصیل بینی‌شون غوز داشته، عکس کوروش رو برو ببین ایرانی اصیل یعنی…
همون‌طور که حرف می‌زد چشمام رو بستم و شمع تولدم رو فوت کردم:
_باشه بابا، بیا فوت کردم.
نیلای با قهقهه برام دست زد:
_آفرین دختر خوشگلم.
با نیش شل به آغوش مامان خزیدم و درحالی که خودم رو لوس می‌کردم و برای نیلای زبان درمی‌آوردم گفتم:
_بگو منو بیشتر از نیلای دوست داری؟
مامان همون‌طور که موهام رو نوازش می‌کرد خندید:
_از دست تو!
پیشانیم رو بوسید:
_پیشونیت سفیدشه مادر.
نیلای خندید:
_گاو پیشونی سفید.
بابا خواست دوباره پس گردنی‌اش رو نصارش کنه که نیلای دست جنباند و پا به فرار گذاشت. بابا با خنده به سمتم آمد، از آغوش مامان که جدا شدم، خودم رو مانند چسب رازی بند شکم بابا کردم و محکم به آغوشش چسبیدم:
_تولدت مبارک دختر جان.
نیشم را شل نمودم:
_ولی خدایی پول عملم رو بده دیگه.
خندید و من هم خندیدم.
_همین‌جوری هم خوشگلی بابا.
ابروهایم را درهم نمودم:
_هیچکی نمیگه ماست من ترشه که!
مامان همون‌طور که کیک رو برش می‌زد گفت:
_حالا یکم اضافه وزن هم داری، که اونم با رژیم و باشگاه درست میشه صورتت که قشنگه مادر.
دهانم را تا جای ممکن باز کردم و قهقهه‌زنان گفتم:
_تو که دیگه اینو نگو.
خندید:
_گمشوو الان من تپلم چیشده مگه!؟
پشت چشم نازک کرد:
_بابات خیلی هم از خداش باشه.
سرم را کج کردم:
_باشه بابا.
با ولع، همان‌طور که روی مبل چهار زانو می‌زدم ظرفی که مادرم به سمتم می‌گرفت را از دستش گرفتم، با ذوق چنگالم را درون کیک خامه‌ای وسوسه‌انگیزم فروبردم. قطعاً بهترین قسمت تولد همین کیکش بود و بس؛ وگرنه بالا رفتن سن هم مگر شادی داشت؟
عینکم را روی چشمم جا‌به‌جا کردم و با هیجان گفتم:
_وای چه‌قدر این خامه آبیا خوش‌مزست!
نیلای با خنده گفت:
_اونا که قرمزن.
مامان برایش چشم و ابرو آمد. نیلای نگاه من را که دید خودش را مشغول خوردن کیک نشان داد.
لبخند محوی زدم خجالتش را حس کردم:
_مهم اینه خوش‌مزست رنگش مهم نیست که.
لبخندی زد و برایم سر تکان داد، بابا به سمتم آمد و کادویش را برابر چشمان گشاده‌ام گرفت:
_بگیر وزه خانم!
با هیجان کادو را چنگ زدم و درحالی که بپر‌بپر می‌کردم به سمت اتاقم دویدم. صدای شلیک خنده‌هایشان را می‌شنیدم، من عاشق کادو بودم. روی تخت نشستم، با هیجان دستم را روی در باکس فشردم.
بلند جیغ زدم:
_یعنی چی میتونه باشه؟
لب گزیدم به آرامی در باکس را گشودم، نفسم لحظه‌ای رفت و چشمانم گویی تار می‌دید. با بهت دستم را روی دهان نیمه‌بازم فشردم و به سمت در چرخیدم.
مامان کنار در ایستاده و با لبخند نگاهم می‌کرد بابا هم درست پشت سر مامان ایستاده و چشمان پر مهرش را به من دوخته بود. چشمانم تر شدند، بغض به جان گلویم افتاد
امّا از سر ذوق، ذوقی که نمی‌توانستم کنترلش کنم. ویولن را از جعبه بیرون کشیدم و با بغض نالیدم:
_ب…باورم نمیشه!
مامان به سمتم آمد و روی تختم نشست، صدای نیلای را شنیدم:
_زودتر برو کلاس که به منم یاد بدی.
خندیدم و با هیجان مامان را در آغوش گرفتم.
بابا هم تکیه زده به کمدم لبخند به رویم می‌پاشید. همان‌طور که نگاهش می‌کردم چندبار پلک زدم، تشکّر چشمانم را که دید، لبخندش دندان‌نما شد.

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۵۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را برای این رمان ارسال کنید. لطفا ابتدا اپلیکیشن را نصب کنید و سپس اقدام به ثبت نظر کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • چیپسی

    0

    خبب اینکه قرمز و ابی رو تشخیص نمیده ینی کوررنگی داره؟ 🤔

    ۵ ماه پیش
  • Ray

    0

    دخترم چقدر اون موقع شاد بود😭

    ۵ ماه پیش
  • بنفش علی

    0

    شاید کسی که اولین بار این رمان میخونه معنی خامه آبی و قرمز و چشم و ابرو آمدن مامانش رو نفهمه:))

    ۵ ماه پیش
  • بنفش علی

    1

    اشاره به اصالتمون،کوروش و آریایی ها و...🥲

    ۵ ماه پیش
  • بهار

    0

    پر از حس آرامش:)

    ۷ ماه پیش
  • زهرا

    3

    ایشالا که خزان چشاش سالمه چشمای خانواده اش مشکل داره

    ۸ ماه پیش
  • ایناز

    1

    چرا قرمزا رو ابی میبینه

    ۱۰ ماه پیش
  • سارا

    1

    خیلی خوشحالم برای خزان که بلاخره داستانش شنیده میشه خدا قوت یا علی ❤️

    ۱۱ ماه پیش
  • زهرا

    0

    رنگ و نفهمیدم کور رنگی داره

    ۱۲ ماه پیش
  • ستی

    0

    چرا ابی دید ؟؟؟

    ۱ سال پیش
  • آذر

    1

    چرا آبی میدید؟

    ۱ سال پیش
  • آذر

    0

    چی بهتر از ویولن🥺🥹

    ۱ سال پیش
  • آذر

    0

    عجب حرف حق و قشنگی زد خزان در مورد تولدش...

    ۱ سال پیش
  • یک نویسنده

    2

    به عنوان یک نویسنده دارم میخونم

    ۱ سال پیش
  • شیرین

    0

    بینظر مثل همیشه

    ۱ سال پیش
کپی شد!