آخرین گلوله به قلم نیلوفر سامانی
پارت چهل و نهم :
با چشمهای بسته دستاش را داخل جیب فرو کرد تا تلفنهمراه را پیدا کند.با مشقت پلکهایش را کمی بالا داد که نام حسین را بر روی صفحه دید.دکمه پاور را فشار داد و گوشی را خاموش کرد.زیر لب فحشی نثار حسین کرد که با تماس بیموقعاش او را از خواب بیدار کرده است. به بدن کوفتهاش قوس و کشی داد که دلآرا را در کنار خودش دید.دختر سرش را روی تخت گذاشته بود و به خواب عمیقی فرو رفته بود.روی زمین کنار د
مطالعهی این پارت حدودا ۱۰ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۰۱۳ روز پیش تقدیم شما شده است.

نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
شاید....😁
۱۲ ماه پیشترنم
0حالا این دو پسر کنار هم میتونن دوستای خوبی باشن😂
۱۲ ماه پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
بعید میدونم😂
۱۲ ماه پیشRonika
0حس میکنم مهگل مشکوکه شاید ی ربطی ب خیاط داره چون تا اسمش اومد گلدون از دستش افتاد
۲ سال پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
یکم که جلوتر بری مشخص میشه عزیزم❤️ پارتهای مهیجی در پیش داری😍✨️
۲ سال پیشیلدا
1چقدر پیچیده شده مرسی بابت پارت هدیه مهگل هم به احتمال زیاد یه نقش ریزی داره. یه حسی بهم میگه یه روزی امیرسام باید تلاش کنه تا بهار بهش یه گوشه چشم نشون بده حالا نادیده بگیرش و منا حرص بده نگید
۳ سال پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
تو که عزیز دل منی❤️❤️ از دست این دلاوری که تو رو همش حرص میده😂مدیونی فک کنی من این وسط نقشی دارم😅🧡
۳ سال پیش
لطفا صبر کنید...

ترنم
0آره مهگل مشکوکه شاید به عنوان جاسوس فرستادنش