آخرین گلوله به قلم نیلوفر سامانی
پارت چهل :
امیرسام که بر باد تند نشسته بود ،بی درنگ کلت کمریاش را به سمت سرگرد گرفت.بردیا نیز همزمان کلتاش را به سمت دلاوری گرفت.
دلاوری که جزء خون هیچ چیزی را نمیدید گفت
_ریختن خون تو بیشرف از حلال هم حلال تره !
_منتظرم فقط شلیک کنی تا دستم بره رو ماشه .
ثامر که از جدال این دو نفر به ستوه آمده بود ،در بینشان ایستاد.با فریادی که بید را به لرزش درمیآورد گفت
_تا این حد تشنه خون
مطالعهی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۰۵۵ روز پیش تقدیم شما شده است.

نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
خونسرد بااااش عزیزم😂😂 ولی واقعا بچمو نباید لو میداد🥺
۶ ماه پیشMina
0انگار تنها منم که دوست دارم بهار و امیرسام باهم باشن بردیا و دلارا هم باهم
۲ سال پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
نه عزیزم تنها نیستی😁❤️
۲ سال پیشخواننده
0یکم از رابطه بین برسام و دل آرا گیج شدم
۳ سال پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
امیرسام منظورته عزیزم؟؟ نگران نباش یکم بری جلوتر مشخص میشه❤️
۳ سال پیشحنانه
0کاش رابطه دلارا و ارسام خواهر برادری نبود زوجشونو دوست دارم
۳ سال پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
سلام 😍رابطه بینشون خواهر و برادری نیست....❤️
۳ سال پیشرز
0رمان خوبیه
۳ سال پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
سلام به جمع ما خوش اومدید💜😍یکم که جلو تر برید،حسابی هیجان زده میشید😉
۳ سال پیشامنه
2مرسی نیلوفر جون عالی من همیشه شما را دنبال میکنم.
۳ سال پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
وجودت همیشگی💜
۳ سال پیش
لطفا صبر کنید...

ستی
1دلم میخواد بگیرم بهارو تیکه تیکه کنم، لو داده داداششو بعد داره تو بغلش عر میزنه ای خداااا🪓