پارت هشتم :

«پارت هدیه این هفته‌مون، منتظر نظرات ارزشمندتون هستم^^»

با احساس ایستادنِ ماشین و صدای پچ‌پچ چشمانش را باز کرد. هوا تاریک بود و فقط چراغِ زرد رنگ وسط سقفِ ماشین روشن بود. به گمانش رسیده بودند. کمی از جایش بلند شد و به پدر و مادرش چشم دوخت، سپس با کنجکاوی گفت:
- کجاییÙ

رمان فوق برای چاپ ارسال شده است و دیگر امکان مطالعه آن وجود ندارد. با تشکر از درک و توجه شما خوانندگان عزیز

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۱۱۱ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • ملیکا

    0

    میشه لطفآ پارت ها رو بیشتر کنید🥺🥺🥺🥺

    ۳ سال پیش
  • ملیکا

    2

    شروع ماجرا از اینجاست

    ۳ سال پیش
  • ستاره لطفی | نویسنده رمان

    بله💕

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️