پارت هفده :

روز‌های دیگر نیز به کافه قنادی می‌رفت و همان همیشگی را سفارش ‌می‌داد.مجدد روبه‌روی بهار می‌نشست و زیر چشمی نگاه‌اش می‌کرد.در یکی از عصر‌های پائیزی ،وقتی پسر بچه گل فروش وارد آنجا شد او را صدا کرد و با چند اسکانس صد هزا تومانی تمام دسته گل‌هایش را که شامل رز،مریم و آفتاب گردان بود خرید.روبه گل‌فروش کرد و گفت
_این گل‌ها رو به خانمی که اونجا هست بده.
پسربچه گل‌ها را به بهار

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۳۱ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • Rez

    0

    بهارفقط فرار کن. این امیر سام چیکار با بهار داره 🥲

    ۷ ماه پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    به جمع ما خوش اومدی دوست عزیز✨️🌸امیدوارم تا انتها از خوندنش لذت ببری❤️

    ۶ ماه پیش
  • ترنم

    0

    بهار خام امیر نشو نقشه کشیده برات دلم برا بهار میسوزه

    ۱۱ ماه پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    🥲🥲🥲

    ۱۱ ماه پیش
  • حنانه

    0

    تااینجا جالب بود

    ۳ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    سلام😍 به جمع ما خوش اومدی❤️

    ۳ سال پیش
  • سیتا

    0

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    😅😅💙

    ۳ سال پیش
کپی شد!