آخرین گلوله به قلم نیلوفر سامانی
پارت پانزده :
سرگرد محمدی که بوی ترس به مشاماش رسیده بود،دستهایش را مانند حصار در دو طرف دلآرا قرار داد و ردیاب کوچکی که در بین انگشتهایش پنهان شده بود را داخل کیف نیمهباز دختر انداخت.چند قدمی به عقب رفت و به دستهای معلق دلآرا ریزخندید.دلآرا که دیگر گرمی تنفس بردیا را حس نمیکرد ،چشمهایش را گشود و او را در مقابل خود دید.قفسه سینهاش به خاطر استرس وارد شده بالا و پایین میشد که گفت
مطالعهی این پارت کمتر از ۲ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۰۶۵ روز پیش تقدیم شما شده است.

لطفا صبر کنید...

Roghayyeh
0به به😍😋داره به جاهای خوب خوب میرسه داستان