پارت سوم :

هرچند می دونستم خوشگل نیستم.یه چهره معمولی که یه جورایی بی ایراد محسوب می شد.اما نه خیلی افسانه ای و خوشگل.
-می دونم،اما نباید تو دید باشم!
-من اومدم.
هر دو برگشتیم سمت دیوید و لیوان هایی که دستش بود نگاه کردیم!
بهش نگاه کردم و به سمتش رفتم و لیوان کاغذی و بزرگ و دو دستی گرفتم و با اشتیاق به لیوان خیره شدم عاشق خوردن همچین چیزی تو این هوای سرد بودم!
-چی هست؟
دیوید رفت و روی تاب نشست و گفت؟
-حدس بزن.
با شک روی نیمکت یخ زده نشستم و آروم و با تردید گفتم:
-شکلات داغ؟
چشمای دیوید که برق زد با خوش حالی جیغ خفه ای زدم.تنها چیزی که حالم و خوب می کرد شکلات بود ،حالا تصورش و بکن داغش باهام چی کار می کنه!
دیانا و دیوید با لبخند به ذوق کودکانه ی من خیره بودن و من با اشتیاق شکلات مهبوبم و مزه مزه می کردم .
شاید هرکی من و می دید یه دختر خوش حال با دوستاش و می دید!
واحتمالا اصلا تصورشم نمی کرد که من همونم که تا دو روز پیش به علت شنیدن دزدیده شدن خواهرم بیهوش شدم و یه نصفه روزه که از بیمارستان مرخص شدم!
بعد از خوردن شکلات منتظر شدم که دیوید و دیانا هم قهوه هاشون و تموم کنن.
با هم هر سه تو خیابونا راه می رفتیم و به هیاهوی مردم خیره بودیم به چراغای مغازه ها خیره می شم به دختر و پسر ها به مرد ها و زن ها،
به لبخنداشون به چشمای غمگینشون به لباس های مارک یا ارزون قیمتشون
شاید آرشا فرار کرده باشه و اومده باشه پاریس و الان تو بازار شانزه لیزه باشه!
تصورش شیرین بود ولی احمقانه که نبود ،بود؟
دیوید برای من و دیانا دو تا پالتوی یه شکل و شیک گرفت مال من زرشکی و چرم بود با خز های قهوه ای و سیاه . و مال دیانا سفید بود به همین شکل.
شام و همه گی در کنار هم تو یه رستوران شیک خوردیم و یه جورایی بودن در کنار دیوید و دیانا خیلی خوب بود!
حداقل گریه نمی کردم و تو خودم گم نمی شدم!
با اسرار های مکرر دیانا هر سه به سالن بولینگ رفتیم جایی که پاتوق بیشتر بچه های پایه و پولدار دانشگاه بود.
دیوید دستای سردم و تو دستاش اسیر کرد و لبخند مهربونی بهم زد می دونست که کلا تو جمع های شلوغ چه احساسی پیدا می کنم!
(تنهایی رو می شه تنها تو شلوغی حس کرد)
به پالتوی جدیدم که تو تنم بود خیره می شم و پوزخند می زنم حتم دارم دیوید خرید پالتو برای دیانارو بهونه کرد تا برای من پالتو بگیره اخه اون پالتوی قرمز و کوتاه و کهنه ی من دیگه قابل پوشیدن نبود!
یهو دیانا دستای من و از دست دیوید کشید بیرون و رو به دیوید متعجب گفت:
-تو برو داخل پیش دوستات الان میایم.
دیوید متعجب دستی لای خرمن موهاش فرو کرد و گفت:
-باشه ولی زود بیاید ممکنه بچه هایی که من و می شناسن نباشن.
دیانا سری تکون داد و تا دیوید رفت سری من و کشید تو سرویس بهداشتی که تو اول ورودی بود.
با حیرت نگاهش می کردم که روبه روم ایستاد و گفت :
-شکل مرده ها هستی دیانا باید درستت کنم.الان بیشتر بچه های گروهمون تو سالنن.
با حرص پوفی کشیدم و چشمام و تو کاسه چرخوندم و خواستم برم بیرون که دستام و گرفت و گفت:
-باور کن بری باهات دیگه صحبت نمی کنم!
می دونستم تحدیدش جدیه ،قبلا یه بار دو روز باهام برای رژلب نزدنم صحبت نکرد!
کلافه ثابت جلوش ایستادم و با حرص نگاهش کردم که دست برد و کلاهم و از سرم در آورد و گذاشت تو کیفش.
در کیفش و باز کرد و با لبخند و ذوق اومد سمتم و برام خط چشم کشید و بعد یه رژ لب زرشکی در آورد و آروم و با دقت رو لبای قلوه ایم کشید با دست موهای به هم ریخته و موج دارم و درست کرد و کمی بهشون آب زد تا به قول خودش جذاب تر شه!
در اخرعطر محبوب و گرونش و به مچ و گردنم زد و با لبخند نگاهم کرد و با هیجان گفت:
--همه ی دخترای ایرانی این قدر خوشگلن؟
با لبخند گفتم:
-نه همه شون، ولی یه خوشگلی مخصوصی دارن.منم جزو اون معمولیام.
برگشتم سمت آینه وخودم و دید زدم ، همچین بد نشده بودم ،ساده بودم حتی خط چشمم نازک بود تنها نکته بد آرایشم لبای آتیشیم بود.
با حرص گفتم:
-دیانا این رژ کم رنگ می کنم.ناراحت نشو ولی تحملش خیلی سخته!
دیانا با خونسردی از تو سرویس بهداشتی رفت بیرون.
چه عجب گیر نداد!
زود دستمال کاغذی برداشتم و کشیدم رو لبام، اما هر چی بیشتر می کشیدم انگار رژلب پر رنگ تر می شد !
با حرص دستمال و انداختم تو سطل آشغال و با حرص گفتم:
-بازم سرم کلاه گذاشت ،رژش بیست و چهارساعته ی مخصوص بود!
زود از سرویس بهداشتی اومدم بیرون و دیدم دیانا با خنده داره با مت حرف می زنه و تقریبا تو بغل همن.
بی خیال داد و بی داد سرش شدم و رفتم سمتشون مت با دیدنم کمی از دیانا دور شد.
لبخندی زدم این پسر از همه ی دوست پسرای دیانا بهتر بود و از منم بیشتر حساب می برد!
-هی چه طوری سوزان خوبی؟
با لبخند در حالی که موهام و از جلوی چشمام کنار می زدم کنار می زدم زو به مت گفتم:
-خوبم ممنون،بریم تو ؟
مت سری تکون داد و دست دیانا رو که با لبخند پیروزی به لبام نگاه می کرد و گرفت و بردش داخل.
پشت سرشون رفتم داخل با وارد شدنمون موجی از هوای گرم به صورتم خورد که باعث شد لبخندی رو لبام بشینه پشت مت و دیانا بودم و زیاد کسی رو نمی دیدم.
یه فضای تقریبا بزرگ بود که تاریک بود و نورای ابی و صورتی دور تا دور سالن فضا رو روشن و زیبا کرده بود و معمولا خیلی شلوغ نبود ولی همون عده ای هم که بودن خوب بلد بودن با سر و صدا شلوغ کاری کنن!
دیانا و مت مشغول بغل کردن و دست دادن با بچه ها شدن و منم با دیدن چند تا از هم کلاسی هام مشغول صحبت باهاشون شدم.
نازیلا-وای سوزان چه ناز شدی.
برگشتم سمت نازیلا دختر ترکی و ریزه میزه ی موطلایی!
با لبخند بهش نگاه کردم و اروم گفتم:
-تو خیلی ناز تری.
با لبخند دندون نمایی بهم نگاه می کرد رابرت به سمتم اومد با نگاه خیره و مسخره اش براندازم کرد و گفت:
-روز به روز زیبا تر!
موهام و به حالت چنگ زدن دادم بالا تا رو پیشونیم نباشه و دیانا این حرکت ساده و خشن من با موهام و جذاب و تاثیر گذار می دونست !
اما من فقط بالا بردن مو می دیدم!
به سردی نگاهش کردم این پسر بور و دراز با لباس های مارک و همیشه اتو کشیده زیادی به نظرم مسخره بود!
-تو هم هنوز اتو کشیده ای .
لبخند مسخره تری زد و با اشتیاق بهم زل زد و دست راستش و برد تو جیبش و گفت:
-دختر مرموز و وحشی دانشکده زبون داشته و کسی نمی دونسته؟
این جا که دانشگاه نبود که بخوام از توجه دور باشم پس خوب بود که اون چهره ام و که ساخته ی دست آرشا و دیانا بود به این سوسول اتو کشیده نشون بدم!
رفتم جلوش ایستادم وگفتم:
-زبونم درازه،دستامم برای شکستن گردنت خیلی قویه!
با پوزخند ازش فاصله گرفتم و گفتم:
-هیچ کی هنوز یادش نرفته که سعی داشتی به یکی از دخترای دانشگاه تعرض کنی.
با اخم بهم نگاه می کرد که داغی دستی رو روی بازوم حس کردم سریع برگشتم که با دیدن ریک هم زمان ابروهام از تعجب رفت بالا و لبخندی رو لبام نقش بست .
ریک با لبخند در حالی که من و از رابرت دور می کرد گفت:
-حالت خوبه؟
آروم و با لبخند بازوم و از دستاش خارج کردم روبه روش ایستادم .
نور های آبی روی صورتش افتاده بود و اون و قشنگ تر می کرد هر چند صورت معمولی داشت اما دل نشین بود.
-خوبم،شرمنده که صبح اون روز، ربات...
وسط حرفم پرید و مچ دو تا دستام و گرفت حول زده گفت:
-اصلا نیازی نیست شرمنده باشی سوزی،تو اون شب تو خونم انگار بهم آرامش می دادی که باعث شدی بخوابم ،من سال هاست که باقرص خوابم نمی تونم بخوابم و چند ساعت به زور در روز می خوابم.خوش حالم که بعد مهمونی اومدم دنبالت و قبل این که زیر بارون چیزیت بشه پیدات کردم!
به دستام توی دستاش نگاه کردم و با خجالت و آروم گفتم:
-تو نجاتم دادی و به خاطر این ازت ممنونم تو پسر خوبی هستی و خوش حالم که باعث شدم باآرامش بخوابی.
صدای جیغ و هورای بچه ها اومد برگشتم و دیدم که جسیکا از بازوی یه پسره آویزون شده و پسره هم بایه دست داره توپ و پرت می کنه و دیویدم اون سمت داره همین کار و می کنه احتمالا شرط بندیه که بچه ها این قدر تشویق می کنن.
برگشتم سمت ریک که دیدم داره با اخم به نقطه ای نگاه می کنه برگشتم و به همون نقطه خیره شدم که خشکم زد ،ربات!
کمی اون طرف تر از ما ایستاده بود داشت سیگار می کشید .
ناخداگاه گرمم شد ،استرس گرفتم و دستام مشت شد.
نگاه سنگین و سردش باعث شد خیلی سریع برگردم سمت ریک و با استرس بهش نگاه کنم ریک با اخم گفت:
-چرا این قدر از این پسره ربات می ترسی؟
با اخم بهش نگاه کردم و یه قدم ازش فاصله گرفتم و گفتم:
-چون اگر یه ذره ربات و شناخته باشی بعد از این که تو رینگ کم مونده بود بکشتت فهمیدی که چه کارایی از دستش بر میاد!
با حرص نگاهم می کرد که ازش دور شدم و رفتم سمت بچه ها و کنار دیانا ایستادم و سعی کردم و خودم و مشغول تشویق دیوید کنم.
در آخر کریس دوست پسر تازه و دو روزه ی جسیکا برد و دیوید با خنده گفت:
-باشه،باشه من شرط و باختم حالا چی کار کنم؟
جسیکا با عشوه لبای کریس و بوسید و با لبخند گفت:
-من بگم؟
کریس با لبخند دستش و دور جسیکا حلقه کردو گفت:
-بگو عزیزم
جسیکا با ذوق رو به دیوید گفت:
-برو اون دختر چاقه ای که اون سمت سالن هست و ببوس!
همه با هم زدیم زیر خنده جسیکا دست گذاشته بود رو دختر چاق وبسیار بد پوش و سیاه پوستی که کنار زنی اون طرف سالن نشسته بود.
دیوید با صورتی اویزون گفت:
-نه!
پسرا به زور دیوید هول دادن اون طرف و همه بلند می گفتن:
-ببوس ببوس ببوس!
دیوید با حرص نگاهی به جسیکا انداخت و به سمت اون دختر رفت دیانا و من رو پا بند نبودیم و بلند می خندیدیم.
دیوید رفت سمت دختره و روبه روش ایستاد و با عجز به صورت دختره نگاه کرد.
دختره بهش خیره و با لبخند دندون نمایی نگاهش می کرد.
دیوید چشماش و با حرص بست و یهو دختره رو بوسید.
همه بلند جیغ زدیم و هم زمان می خندیدیم.
دیوید سریع از دختره دور شد و با چهره ای جمع شده گفت:
-ببخشید.
دختره با بهت و نیش باز به دیوید نگاه می کرد که دیوید دویید سمتمون و دختره هم حالا هی صداش می زد تا برگرده !
همه بچه ها بلند بلند به چهره ی مچاله شده ی دیوید می خندیدن.
دیوید بق کرده گوشه ای ایستاد و در حالی که لباش و محکم پاک می کرد جسیکا و کریس و فحش می داد.
یهو رابرت رفت وسط و گفت:
-من می خوام شرطی بازی کنم.
-کریس با خنده گفت:
-سر چی؟
ملیسا اومد جلو کنار رابرت ایستاد و با خنده گفت:
-چیه تو هم می خوای شرط ببندی که جسیکا رو می بوسی؟ تا ببازی و بری اون دختر سیاه پوست و ببوسی؟
پس شرط دیوید و کریس این بوده!
شرط این بوده که هر کی برد جسیکا رو ببوسه و هر کی باخت هر کاری که برنده گفت و انجام بده!
خب تعجبی هم نداشت خیلی از شرط بندی ها سر جسیکا بود. کلا سر اون شرط می بستن هر چی نباشه دختر زیبا و لوند و باربی دانشکده بود!
رابرت برگشت سمت ملیسا و گفت:
-بسه دیگه هی همه میان سر جسیکا شرط بندی می کنن.
همه کنجکاو به رابرت نگاه می کردن اما من کلا زیاد تو این مسائل مسخره کنجکاوی نمی کردم!
رابرت لبخند مسخره ای زد و گفت:
-من سر سوزان شرط می بندم!
بی تفاوت به نگاه خیره ی جمع خیره شدم، کمی طول کشید تا حرفشون و اسمی رو که گفت و تجزیه تحلیل کنم !
اونا من و به اسم سوزان می شناسن!
خشکم زد و نگاه هم زمان ریک و دیوید و دیانا و ربات و روی خودم حس کردم و نگاهشون سوزن می شد تو وجودم!
بچه ها با کنجکاوی به رابرت نگاه کردن و کریس از جسیکا فاصله گرفت و گفت:
-سوزان کیه؟
رابرت برگشت و بهم خیره نگاه کرد و گفت:
-زیاد تو توجه ها نبوده ولی خیلی جذابه!
دستام دوباره مشت شد و نگاهم طوفانی بود سر همه برگشت سمتم و نگا ه ها خیره شد روم حتی اونایی که داشتن مشروب می خوردنم بهمون نزدیک شدن انگار ماجرا جالب شده بود!
کریس سر تاپام و خریدارانه نگاه کرد و با هیجان گفت:
-آره جذابه!
انگار داشتن راجب عروسک حرف می زدن!
دیوید با اخم گفت:
-سوزان ،نه!
بچه ها جیغ جیغ کردن و رابرت رفت جلو و گفت:
-قانون اینه کسی که تو گروه ما باشه یعنی می تونه تو شرط بندی باشه سوزانم تو گروهمونه!
دیوید کلافه بهم نگاه کرد و من با حرص خواستم داد بزنم سرش که جسیکا با تمسخر گفت:
-رابرت تو حتی رقیبم نداری! اصلا کی حاضره سر بوسیدن این دختره بازی کنه!
با حرص رفتم جلو تا چیزی بگم ..
-من بازی می کنم!
-من هستم!
با حیرت برگشتم صدا از دو طرف اومد اول به سمت ریک برگشتم و با دهنی نیمه باز نگاهش کردم سرم و برگردوندم و به صاحب صدای بعدی خیره شدم،ربات!
رابرت با حرص خندید و گفت:
-جسیکا دوتا از بهترینای دانشگاه داوطلب شدن انگار سوزان همچین بدم نیست!
جسیکا قرمز شد و من با حرص گفتم:
-چی می...
رابرت زود رو به ربات گفت:
-حالا تو مسابقه می دی یا ریک؟
ریک-من.
ربات-دهنت و ببند ریک!
دیانا دستش و گذاشت رو لبش و خندش و پنهون کرد و من انگار نقش چغندر و داشتم!
ربات جلوی رابرت ایستاد و با نگاه سردش زل زد به چشمای رابرت و با همون صدای خش دار گفت:
-شروع کنیم.
ریک با حرص به ربات نگاه می کرد ربات و رابرت با هیاهوی بچه ها و تشویقاشون رفتن تا بازی رو شروع کنن.
من حتی درست نمی دونستم این بازی چیه!
فقط می دونستم اون توپ و که سه تا سوراخ داره رو باید قل بدن و باید همه ی اون چیزایی که مثل گلدون بودن بیافتن.
رابرت اولین توپ و با سه تا قدم به عقب ،حول داد و من عقب گرد کردم تا برم که دستایی بازوهام و محکم گرفتن برگشتم و کریس و راف و دیدم.
با حرص گفتم:
-چرا من و گرفتین ولم کنین!
کریس با خنده چشمکی زد و گفت:
-شرمنده عزیزم ولی تا یکی از اون دوتا نبوسیدتت هیچ کس نمی زاره بری!
دندون هام و روی هم سابیدم و با حرص نگاهشون و کردم و بازوهام و با ضرب از دستشون خلاص کردم و در حالی که با حرص روی صندلی می شستم گفتم:
-همتون عوضی هستید!
راف و کریس خندیدن و دیانا و ملیسا با نگرانی نگاهم می کردن می دونستم هیچ کاری از پس دیوید و دیانا و بقیه بر نمیاد از همون اول نباید عضو این اکیپ می شدم البته مجبور بودم یه قانون تو اکیپ هست و اینه که زیر قانون ها نزنی وگرنه همه باهات لج می شن .
لج شدنشونم برابر با جاسوسی کردنشون تو زندگی خصوصیته تا ازت اتو بگیرن و این برای من خیلی بد بود برای همین اومدم تو اکیپشون!
خود دیوید و دیانا هم به خاطر من به سازشون می رقصیدن!
با هر بار ضربه ای که رابرت و ربات به توپ ها می زدن و اون چیزای سفید و می ریختن همه تشویق می کردن یا برعکسش اوه می کردن.
کلافه بودم و از استرس لبم و گاز می گرفتم و طعم خونم باعث نشده بود از کارم دست بکشم.
دستام و مشت کرده بود و ناخن هام تو گوشت دستم فرو رفته بود.
با سکوت جمع سرم و بلند کردم و نگاهم رو ال استارای مارک و سفید رنگی خیره موند نگاهم و بالا بردم شلوار جین جذب مشکی تیشرت جذب مشکی با یقه ای باز که سینه ای نم دار و برنزه رو نشون می داد نگاهم که در اخر تو چشمای ربات قفل شد ناخدا گاه تو خودم جمع شدم همه دورمون جمع شده بودن و رابرت با اخم کمی اون طرف تر بود .
ربات یه قدم به سمتم برداشت که با استرس و ترس از جام بلند شدم.
با این که پالتو تنم نبود با اون بولیز کاموایی یقه شل و تنگ و نازکم بازم احساس گرما می کردم.
یه قدم به عقب برداشتم که به سمتم اومد صدای تیکه های بچه ها میومد و خیلی ها با هر قدم ربات جیغ می زدن.
شرط و ربات برده بود و این یعنی من و باید می بوسید!
برگشتم و دیوید با حرص داشت میومد سمتمون که حول شده علامت دادم نیاد.نمی خواستم توجه جلب کنیم.
دیوید با حرص سر جاش خشکش زد و منم برگشتم و با دیدن ربات و فاصله نزدیکش نفسم رفت.
یهو برگشتم و خواستم بدوم سمت در. اصلا بی خیال اتفاقات بعدش و لج شدن همه باهام مهم الان بود!
یهو دستای سردش پیچید دورم و من و چسبوند به خودش!
چشمام گرد شد تو یه حرکت برم گردوند و چونم و تو دست گرفت و با خشونت نگاهم کرد با ترس بهش زل زدم و صدای جیغ بچه ها میومد و صداشون که می گفتن:
-ببوسش...ببوسش.
یهو بلندم کرد و من و انداخت رو کولش و در مقابل جیغ جیغ های بچه ها من و برد سمت در آبی رنگ زیر پله ها.!
در و باز کرد و تا در و باز کرد من و انداخت زمین .احساس کردم استخونام جابه جا شد.گرفته بود و از ترس نمی تونستم حرکت کنم.
در و محکم بست و بهم زل زد و اومد سمتم و از یقم گرفت و بلندم کرد و من و کوبوند به دیوار و با خشم گفت:
-این جا چه غلطی می کنی؟
با بهت گفتم؟
-و...و...ولم کن!
تو صورتم داد زد:
-گفتم این جا چه غلطی می کردی؟
آب دهنم و قورت دادم و با بغض گفتم:
-دیانا مجبورم کرد.
دستش و محکم رو لبم کشید و گفت:
-رژلبم دیانا مجبورت کرد بزنی؟
در کمال ساده گی سر تکون دادم که محکم کوبید تو دهنم که برق از سرم پرید با حیرت نگاهش می کردم!
قطره ای اشک از چشمای نا باورم فرو افتاد اما اون با خشم نگاهم می کرد.
یهو دست تو جیبش کرد و دست مال آبی رنگی و در آورد و گردنم و با خشونت گرفتو دستمال و و محکم کشید رو لبای زخمم.
اون قدر محکم که جیغ زدم اما اون دستاش و دور کمرم حلقه کرد و رژ لب بیست و چهارساعته رو به زور پاک کرد.
وقتی کارش تموم شد با حرص به لبام خیره شد و گفت:
-ببین حتی رژ لب بیست و چهار ساعته هم جلوی من دووم نمیاره!
با بهت و اشک نگاهش می کردم که با صدای حرصی گفت:
-از این جا می ری بیرون و یه راست می ری خونت. دیگه هم این دور و برا پیدات نمی شه که دفعه ی بد یه جور دیگه رژ لبت و پاک می کنم!
بعد انگار داره به زور خودش و کنترل می کنه پشتش و کرد و داد زد:
-برو!
گیج و منگ با حالی زار در اتاق و باز کردم و از اتاق اومدم بیرون با خروجم همه ی بچه ها از دور، دست و سوت زدن و به لبام خیره شدن و همشون هورا کشیدن !
با نفرت چشم ازشون گرفتم و پالتوم و از جا لباسی کند زدم و با دو از سالن خارج شدم و دیوید و دیانا هم پشت سرم دوییدن!
کل راه و تا خونه رو در حالی که تو ماشین دیانا کز کرده بودم حتی سرمم بالا نیاوردم حتی دیویدم عصبی بود و می دونستم خود خوری می کنه تا ازم بپرسه که ربات کاریم کرده با نه!
اما خب ازش ناراحتم نبودم اگر دیوید ایرانی بود احتمالا خون ربات و امسال اون و ریخته بود ، اما از اون جایی که این جا این چیزا خیلی بی اهمیته حساسیتش مسخره به نظر میومد ولی این که عصبی بود و سرخ شده بود نشون می داد حال و هوای ایران هورمون های غیرتش و خوب ساخته!
من قبلا هم بوسیده شده بودم.دستام مشت می شه و نا خدا گاه با حرص و نفرت لبام و گاز می گیرم و زیر لب می گم:
-چنگیز ازت متنفرم!
از مگان زرشکی رنگ دیانا پیاده شدم و خودم و تو پالتوم جمع کردم و بدون توجه به چهره های نگران و کلافه ی دیوید و دیانا به سمت خونه پا تند کردم تا دیانا در و باز کرد به سمت اتاقم پرواز کردم و بعد از بستن در بدون این که چراغ و روشن کنم خودم و روی تخت و فلزی و مشکی رنگم پرت کردم. و دستام و روی سر دردناکم گذاشتم و با اون یکی دستم آروم لبای ورم کردم لمس کردم و چشمام بستم و زیر لب با صدایی خش دار گفتم:
-داری چی کار می کنی ربات؟
تو مرکز خرید به ـرومی با اسکیت هام حرکت می کنم و در همون حال توی چرخ دستی کوچیکم مواد غذایی رو می ندازم وسعی می کنم نگاهم و از دختر و پسری که به دیوار چسبیده بودن و هم و می بوسیدن بگیرم!
خیلی سریع حساب کردم و از مغازه خارج شدم نفسی کشیدم وخواستم از خیابون رد شم که با دیدن ریک نا خداگاه ابرو هام بالا رفت!
با اون هودی مشکی رنگ و شلوار جین سفید رنگ به نظر جذاب و خوش تیپ میومد. و به ماشین مدل بالای سیاه رنگی تکیه زده بود و داشت سیگار می کشید و در همون حالت با چهره ای گرفته با دختری خوشگلی که کنارش ایستاده بود حرف می زد .
نگاهم روی پاهای کشیده و لاغر دختر خیره موند شبیه مدل ها بود!
بی خیال برسی شون شدم و خواستم بدون این که من و ببینن ازشون دور شم ، بعد از تحدید نرمی که ربات ،ریک و به خاطر کنار من بودن کرد سعی می کردم خیلی کنارش نباشم هرچند که به قول دیانا ریک یه پسر همه چی تموم باشه و به درد دوست پسر بودن بخوره ولی من ترجیه می دادم کاری نکنم که به خاط من به دست ربات کشته شه!
ازشون دور شدم و مسیر خونه رو در پیش گرفتم بین راه با دیدن سوپر مارکت بزرگ و شیک خانوم جانسون پاهام به زمین چسبید و این باعث شد تعادلم به خاطر اسکیت به هم بخوره و کم مونده بود بیافتم که مردی مسن با کت شلوار دودی رنگ زود بازوهام و گرفت و وقتی به حالت قبل برم گردوند با لبخند ازم جدا شد و لبخندی زد و آروم گفت:
-مراقب باش.
لبخندی بهش زدم و قبل از این که ازش تشکر کنم ازم دور شد نگاهم و ازش گرفتم و وارد مغازه شدم .
به سمت میزی که خانوم جانسون پشتش نشسته بود حرکت کردم فضای آبی و نارنجی سوپر مارکت آرامش بخش بود ،به قول دیانا مثل رستوران بود !
رفتم و جلوی خانوم جانسون ایستادم از چهار ماهه پیش که اتفاقی تو استخر دیده بودمش به نظر جوون تر می رسید !
با کمی دقت متوجه شدم که چین و چروکای کنار چشمش برطرف شده ،بوتاکس!
لبای رژ خورده قرمزش و جمع کرد و عینک مستطیلی شکلش و برداشت و براندازم کرد و جدی گفت:
-سوزی مرفین؟
لبخندی زدم و نایلون خریدم و محکم به دست گرفتم و گفتم:
- حالتون چه طوره خانوم جانسون؟
نگاهش و به چشمام دوخت و از جا بلند شد و گفت:
-برای کار اومدی؟
سرم و زیر انداختم و گفتم:
-بله دانشگاه تموم شد تا چند ماه بی کار هستم خوش حال می شم اگر دوباره بهم کار بدید.
لپ چپش و باد کرد و موهای بلوند و کوتاهش و از جلوی چشمای مات و سبز رنگش کنار زد و گفت:
-تو قبلا مامور انبار بودی و سال قبلش هم پشت این میز می نشستی و حساب کتاب می کردی اما الان بتانی جای تو رو تو انبار گرفته و دنی این جا پشت میز می شینه و چون سینه پهلو شده بود امشب نیومده سرکارش و جایی برای تو نیست!
بهش نگاه کردم. از همون نگاه ها که دیانا می گه آدم یاد گربه می افته .
وقتی دیدم نگاهم اثر نداره ، نگاه غم گینم و ازش گرفتم من واقعا به کار نیاز داشتم. پشتم و کردم که صداش و شنیدم:
-یه کاری هست!
با عجله برگشتم سمتش و نگاه کنجکاو و خوش حالم و بهش دوختم.
با انگشتای کشیده و سفیدش بازی کرد و بعد چند لحظه گفت :
-فکر نکنم قبول کنی ولی تنها کاری که می تونم بهت بدم اینه که...طی بکشی و این جا رو تمیز کنی.
با چشمای گرد نگاهش کردم من الان لیسانس مهندسی محسوب می شدم و باید طی می کشیدم!
ولی جای دیگه ای هم نداشتم برای کار، هرجا که می رفتم باید مدارک و شناسنامه و هزار تا کوفت زهر مار تحویل می دادم!
که این برای من که کل اقامت و زندگیم و هویتم جعلی بود ریسک بزرگی محسوب می شد و نمی تونستم خودم وبال گردن دیانا و دیوید کنم پس باید قبول می کردم.
به چشمای روشن ماتش خیره شدم منتظر نگاهم می کرد آب دهنم و قورت دادم و دستای عرق کردم و دور دسته ی کوله و پلاستیک دستم پیچوندم و آروم گفتم:
-از کی باید شروع کنم؟
نگاهش رنگ تعجب به خودش گرفت و خودکاری که تو دست چپش بود روی میز نخودی رنگش پرت کرد و گفت:
-باشه ،لباسات اون جاست.می تونی از فردا شروع کنی.
لبام و از زیر دندونام بیرون کشیدم و سری براش تکون دادم.
-ممنون!
از مشتری ها و قفسه ها ی خوراکی گذشتم و از مغازه خارج شدم نفسم و آه مانند از سینه خارج کردم و زیر لب گفتم:
-با این هویت جعلی به هیچ جا نمی رسم!
پاهای کشیدش و روی میز طلا کوب شده ی جلویش دراز کرد و به ساعت مارکش خیره شد .
پوفی کشید و سر دردناکش و به دست گرفت و به موهای کنار شقیقه اش چنگی زد .
کلافه هات چاکلت رو به دست گرفت و خواست کمی ازش بخوره که با دیدن شهاب که از سالن می گذرد و دنبال او می گردد از جا بلند شد و صدای محکم و سردش در عمارت طنین انداخت:
-این جام!
شهاب برگشت و با دیدن او با سرعت خودش را به او رساند و با چهره ای رنگ پریده و پر استرس روبه رویش ایستاد وبا سرعت گفت:
-به خدا نمی دونم چی شد یهو...
نتوانست خودش را کنترل کند برای اولین بار دستانش را بالا برد و روی صورت سفید شهاب فرو آورد .
شهاب با حیرت دستانش را روی صورتش گذاشت و آروم گفت:
-د...داداش!
ربات فریادی زد و میز جلویش را با پا به عقب پرت کرد و نعره زد:
-احمق چه طوری دختره از دستت فرار کرد ؟
شهاب روی زمین نشست و چنگی به موهاش زد و گرفته گفت:
-نمی دونم ...نمی دونم ،لعنتی مثل گربه به آدم نگاه می کنه !
گفت داره تو خونه جون می ده و دلش یه کم هوا خوری می خواد و من خرم خر شدم،بردمش بیرون. یه لحظه فقط یه لحظه حواسم پرت شد داداش ،از دستم مثل ماهی سر خورد!
ربات به سمت شهاب رفت و جلوش خم شد و داد زد:
-آرشا فهمیده بود، آرشین کجاست؟
شهاب با استرس به ربات نگاه کرد و آروم گفت:
-مهرا...
ربات فریاد زد:
-به اون اسم صدام نکن آروم نمی شم. بهت گفتم آرشا می دونست ارشین این جاست؟
شهاب صورتش را برگرداند سمت پنجره ی تمام قد و آرام گفت:
-یه روز گریه می کرد و هی می گفت نمی دونم خواهرم تونسته بیاد پاریس یا نه و تا حدی داغون بود که از گریه و غم بی هوش شد منم برای این که نفهمه از همه چی خبر دارم الکی گفتم تحقیق می کنم . می فهمم و بهت می گم. اونم گفت باشه. چند روز بعدش برای این که آروم شه بهش گفتم که خواهرش پاریس هست. همین!
ربات دیوانه شد مشتش را بالا برد و روی میز کنارش کوبید شیشه های روی میز خورد شدن و شهاب با نگرانی خواست به سمت ربات برود و نگاهی به دستای خونی اش بی اندازد که ربات داد زد:
-احمق اگه افرادمون نتونن آرشا رو پیدا کنن می دونی چی کار می کنه ؟ ها!
شهاب با نگرانی به ربات خیره بود که ربات در دوقدمی شهاب ایستاد و نعره زد:
-می ره پیش پلیس همه چی رو می گه ! بعدشم آمار سوزان مرفین و در میاره چون می دونه اسم جعلی خواهرش چیه!
یقه ی شهاب و به چنگ گرفت و داد زد :
-بعد ،چند سال زحمت و زجر و بی خوابی من، برای تلافی و انتقاممون دود می شه می ره هوا!
شهاب با استرس دستاش و روی شونه ی ربات گذاشت و گفت:
-نه داداش،آرشا می دونست تا بره پیش پلیس باباش هم خودش و هم خواهرش و پیدا می کنه پس مطمئن باش نمی ره پیش پلیس ولی ممکنه بگرده دنبال دیوید!
ربات از شهاب دور شد و برگشت و باچشمان قرمزش به شهاب خیره شد و آروم و محکم گفت:
-یه کاری می کنیم،من می رم و آرشین و پیدا می کنم و پیش خودم نگهش می دارم تا آرشا رو نتونه پیدا کنه.
تو هم می ری و با افراد بی عرضه ات دنبال آرشا می گردی.
دیوید هنوز این جاست.جیمز و می فرستی گوشی دیوید و بدزده اون طور که فهمیدم دیوید این همه سال خطش و عوض نکرده تا آرشا به شماره ای که ازش داره زنگ بزنه . پس جیمز و بفرست دیوید و پیدا کنه و گوشیش و بدزده،آرشا منتظر فرصت برای زنگ زدن به دیوید می گرده.
ربات پشت به شهاب رو به پنجره ی سراسری ایستاد و گفت:
-باید چند قدم هم از جمشید ،جلو باشیم هم از دخترا!
شهاب با نگرانی رفت جلو و گفت:
-دستات!
ربات به دستای خونی اش خیره شد و لب زد :
-برو دنبال آرشا.
شهاب با تعلل گفت:
-داداش دستا...
ربات داد زد:
-برو دنبال آرشا!
شهاب کلافه سری تکون داد و از ربات دور شد در حالی که از عمارت خارج می شد دست برد تو جیب شلوار جینش به جیمز پیامی داد و دستور دزدین گوشی دیوید و صادر کرد .
سوار سیتروئن لیمویی رنگش شد و در همان حالت عصبی از لابه لای دندان های کلید شده اش غرید :
-دعا کن گیرت نندازم آرشا بی چاره ات می کنم دختر،بی چاره!
.***
طی رو محکم تر به دست گرفتم و موهای بلندم و دوباره پشت گوش فرستادم و رد پای گلی مردی رو که چند لحظه پیش رد شده بود و پاک کردم خانوم جانسون به سمتم اومد و با اخم گفت:
-سوزی چرا لباس بیرون تنته؟
با تعجب بهش خیره شدم و بعد نگاهم وبافت زخیم قرمزم دوختم.
-ببخشید؟
کلافه به سمت پشت میزش رفت و در کشو رو باز کرد من تمام مدت با تعجب نگاهش می کردم که پیرهن پسرونه ی سورمه ای رنگی رو که بزرگ روش اسم مغازه به رنگ نارنجی نوشته شده بود و به سمتم گرفت و گفت:
-باید این رو بپوشی.
نگاه کلافه و عصبی ام رو ازش گرفتم و دستای مشت شدم و باز کردم و رفتم سمتش و پیرهن و ازش گرفتم و به سمت اتاق استراحت خانوم جانسون رفتم و در و که بستم عصبی به فارسی گفتم:
-انگار این جا بیمارستانه که حتما یونیفرم تنم کنم!
اگه پیرهن و روی بافت می پوشیدم خیلی مسخره می شد برای همین بافتم و آروم در آوردم زیرش یه تاپ رو نافی ی زرشکی تنم بود .
پیرهن و روش تنم کردم و دکمه هاش و بستم و استیناش و تا زدم یه شماره برام بزرگ بود .
از اتاق که اومدم بیرون خانوم جانسون لبخند رضایت بخشی زد و دوباره مشغول راه رفتن تو مغازه شد بتانی دختر ریزه میزه و خال خالی ای بود که مدام می خندید و با تلفنش حرف می زد.
و وظیفش انبار داری بود.
و هنوز نتونسته بودم با دنی اشنا شم .
با دیدن دیوید که داشت از خانوم جانسون سراغ من و می گرفت لبخند رو لبام نقش بست ناجی اون روز هام،این روزهام با این کت تک و شلواز کتان تنگ خاکی رنگ خیلی جذاب به نظر میومد.
براش دستی تکون دادم که فوری از خانوم جانسون عذر خواهی کرد و به سمتم اومد بعد از بغل کردنم در حالی که با خنده به پیرهن تنم نگاه می کرد گفت:
-همین طوری اومدم ازت یه سری بزنم.
با خوش حالی گفتم:
-کاش زنگ می زدی بهت ،آدرس و می گفتم آخه دیانا با مت رفتن دیسکو.
نگاه دیوید رنگ کلافه گی به خود گرفت و با حرص گفت:
-یه ساعت پیش یه پسر بهم برخورد کرد و با ببخشید گفتن ازم دور شد بعد رفتنش هرچی گشتم گوشی ام و پیدا نکردم،سر راه رفتم اداره ی پلیس و ازشون خواستم تا گوشی ام و پیدا کنن و شکایت نامه پر کردم!
با ناراحتی گفتم:
-حتما همون پسره دزدیده،حتما گوشیت و پیدا می کنن نگران نباش.
سری تکون داد و برای خودش و من دوتا نوشابه خرید و با هم خوردیم و وقتی دیدم خانوم جانسون زیادی داره نگاهمون می کنه دیوید با بوسیدن گونم ازم خداحافظی کرد و رفت.
دوباره مشغول به کار شدم.
صحبت کردنای بتانی تموم شدنی نبود و این من و کلافه کرده بود و از اون جایی که بتانی خواهر زاده ی خانوم جانسون بود خانوم جانسون بهش هیچی نمی گفت اخر نتونستم خودم و کنترل کنم و رفتم جلوی بتانی ایستادم و گفتم:
-می شه این قدر تلفنی حرف نزنی یا اگه می زنی بری بیرون حرف بزنی؟
بتانی در حالی که تلفن و از گوشش دور می کرد کلافه گفت:
-عزیزم بعدا بهت زنگ می زنم.
گوشی رو تو دست گرفت و با حرص موهای قرمزش و از صورتش کنار زد وگفت:
-چی می گی؟
منم مثل خودش با حرص گفتم:
-این جا محیط کاره و باید کار کرد اگه میشه این قدر تلفنی و بلند حرف نزن!
اومد جلوم و پوزخندی زد و گفت:
-چون خودت دوست پسر نداری و باهاش حرف نمی زنی به دیگران گیر نده!
با حرص نگاهش کردم و گفتم:
-مگه هر کی دوست پسر داره باید همش گوشی به دست ور ور ،حرف بزنه؟
سرخ شد و دوباره بهم نزدیک شد و گفت:
-اره همین طوره، چون خودت هیچ کی و نداری و کسی بهت زنگ نمی زنه و دوست نداره، نباید به دیگران گیر بدی فهمیدی؟
دلم گرفت راست می گفت ،من کسی رو نداشتم .
نمی دونم چه قدر گذشته بود.خم شده بودم و لای قفسه ی شکلات هارو تمیز می کردم که صدای قدم های محکمی و شنیدم و برگشتم که با دیدن ربات که با نگاهی طوفانی و چهره ی عصبی به سمتم میومد خشکم زد!
-ربات!
بدون حرف اومد و بازوم و گرفت و گفت:
-با من بیا!
با حیرت چشم از دست چپش که غرق خون بود و دستمال سیاهی دورش پیچیده شده بود گرفتم و با بهت گفتم:
-کجا؟
برگشت و جوری نگاهم کرد که یه قدم از ترس به عقب برداشتم .
لعنت به چشمات!
دوباره بازو هام و تو دست گرفت و من و کشون کشون به سمت در خروجی برد برگشتم و با عجز به خانوم جانسون نگاه کردم که دیدم با لبخند محوی داره به ربات نگاه می کنه و بتانی با حیرت وصورتی سرخ من و ربات و نگاه می کرد !
دروغ چرا ،از این که ربات مثل مرد های جنتلمن و خشن داستان ها اون طوری اومده بود دنبالم بدم نیومده بود ،مخصوصا که خوب حال بتانی گرفته شد.
از فروشگاه که بیرون اومدیم با عجز جلوی ربات ایستادم و گفتم :
-قراره بعد ساعت کاریم دیوید بیاد دنبالم .ببینه نیستم نگران می شه.
عصبی با دست سالمش به موهای کوتاهش چنگی زد و با صدای بی روحی گفت:
-بشین تو ماشین!
با حیرت نگاهش کردم الان این حرفای من و نشنید؟
تحملم سر اومد اون از بولینگ و اینم از امروز نمی تونستم بزارم بیش از این بهم نزدیک شه و امر و نهی کنه .
بازوم و با ضرب از دستش خارج کردم و داد زدم:
-نمیام، با تو بهشتم نمیام.
سرش و خم کرد تو صورتم و با لحن سرد و چشمای طوفانی گفت:
-منم نگفتم قراره بریم بهشت!
با حیرت نگاهش کردم،کم کم داشتم ازش می ترسیدم یه قدم ازش فاصله گرفتم که بازوم وبه چنگ گرفت و رفت سمت ویرون مشکی رنگش.
و منم باهاش کشیده می شدم بعضی از آدم هایی که اون جا بودن با بهت بهمون نگاه می کردن.
در سمت من و باز کرد و من و با خشونت حول داد تو ماشین و خیلی سریع یورش بردم سمت در تا در و باز کنم که ربات یقه ی پسر هیجده نوزده ساله ای و گرفت و گفت :
-نزار پیاده شه.
و ترسناک پسره رو نگاه کرد که پسره هم سریع دستش و گذاشت روی در هرچی زور زدم تا در و باز کنم نشد. پسره محکم در و گرفته بود رباتم خیلی سریع نشست و در و بست و قفل کرد پسره که از ماشین دور شد رباتم سریع راه افتد با بهت داد زدم:
-رسما داری من و می دزدی!
بدون این که برگرده سمتم یه دستی فرمون و گرفته بود و از لابه لای ماشین ها مویی رد می شد .
به دست خونیش خیره شدم دلم ریش شد و نگرانش شدم زخمش عمیق به نظرمیومد و با دقت حتی خورده شیشه هم رو پوستش دیده می شد.
تی شرت جذب و سفیدش کمی خونی شده بود و صورتشم خیلی ترسناک به نظر میومد .
به خودم اومدم و خیلی سریع دست تو جیب شلوار جین یخیم بردم اما دستمال پیدا نکردم.
ناگزیر از پیدا نکردن دتمال دوباره به دستای غرق خونش زل زدم. دستمالی که خودش به دستش بسته بود.خیس از خون بود.
فوری روپوش فروشگاه و از تنم در آوردم و بی توجه به هوای نامناسب و تاب کوتاهم دست راستش و از روی دنده برداشتم و گذاشتم رو پاهام.
زیرچشمی نگاهم کرد ،ولی هیچی نگفت منم بدون توجه به خونی شدن شلوار جینم آروم ـروم شیشه خورده ها رو از روی پوست دستش بر می داشتم و از شیشه می انداختم بیرون. نمی دونم دستش نیاز به بخیه داشت یا نه.ولی باید جلوی خون ریزی رو می گرفتم.
رو پوشم و پاره کردم و تو دلم حرص خوردم .باید یه یونی فرم جدید برای فروشگاه خانم جانسون می خریدم. خوب خون روی دستش و تمیز کردم و دسمال سیاه و خونی قبلی رو از پنجره پرت کردم بیرون آستینای یونی فرم و پاره کردم ودور دستش پیچوندم. انداختم بیرون و دست بردم سمت موهام تل کشی و بافتم و که پهنم بود و از سرم بازش کردم که کل موهام یهو ریخت روی صورتم عصبی موهام و پشت گوش زدم و تل و پاره کردم و دور دستاش پیچوندم و گره زدم .
تمام این مدت ربات بدون حرف و بدون این که برگرده و حتی نگاهم کنه رانندگی کرد و من حتی نمی دونستم داره من و کجا می بره!
کار دستاش که تموم شد خیلی زود دستاش و از روی پاهام بلند کردم که دستاش مشت شد و خودش دستاش و گذاشت روی پاهش.
بی حرف به بیرون زل زدم و گفتم:
-نمی شه بگی داریم کجا می ریم؟
بی حرف به جلو خیره بود برگشتم و نگاهم و چشماش که به جلو خیره بود،دوختم. این پسر نیمه جذاب و نیمه خشن کنارم چرا جدیدا این قدر تو زندگی بی رنگ و روم پر رنگ شده بود و رنگ گرفته بود برام؟
ناخن هام و زیر دندونام بردم و سرم و به شیشه ی ماشین تکیه دادم .
خیلی دوست داشتم بدونم اسم اصلی اش چیه!
خب حتما یه اسم دیگه داشت ،مگه میشه اسم اصلیش ربات باشه؟
نمی دونم چه قدر گذشته بود که جلوی یه خونه ی کوچیک و ویلایی ماشین و نگه داشت تقریبا از شهر خارج شده بودیم وقتی درهای ماشین باز شدن با سرعت از ماشین اومدم بیرون و با دیدن اطراف ذوقم کور شد چون تقریبا جز همون خونه ی ویلایی دیگه هیچ خونه ای نبود!
برگشتم سمت ربات که دیدم داره به تل بافت ابی رنگم نگاه می کنه که دور دستاش پیچونده بودم.
نگاهش و از تل گرفت و سرش و بلند کرد و با دیدن من که بهش خیره ام پوزخندی زد و گفت:
-می دونم جذابم نیازی نیست این قدر روی صورت و هیکلم، زوم کنی!
با دهنی نیمه باز نگاهش کردم و دستام مشت شد و به سمتش پا تند کردم و روبه روش ایستادم و صدام و انداختم روی سرم و داد د زدم:
-ببین اقای محترم ،من و به زور از محل کارم آوردی تو این جهنم و حتی نمی دونم چرا با تویی که اخرین ملاقاتمون ختم شد به یه سیلی تو صورتم باید این جا باشم!
پوزخند صدا داری زدم و با تمسخر گفتم:
-آخرین چیزی که راجب تو فکر می کنم ،راجب وحشی بازی ها و دیوونه گی هاته نه چیز دیگه!
به سردی نگاهم کرد و با همون صدای سرد و بی روحش گفت:
-ببین می تونی تا هر وقت دلت می خواد داد و بی داد کنی و بری روی اعصابم.
بهم نزدیک شد و سرش و برد سمت گوشم و آروم و خشن گفت:
-ولی بهت قول نمی دم که وقتی عصبی ام کردی دندون تو ی دهن خوشگلت مونده باشه!
با چشمای گرد نگاهش می کردم. دوست داشتم دستام و ببرم بالا و بکوبم تو صورتش همون لحظه یه باد شدید وزید که چشمام و بستم تا خاک نره توش موهای بازم مدام به صورتم می خوردن و پوستم می سوخت .
چشمام و باز کردم که همون لحظه یه باد شدید دیگه ویزید و موهام محکم خورد تو صورت ربات و ربات هم یه قدم عقب رفت و چشم هاش و بست بلند خندیدم خدا آرزوم و به حقیقت تبدیل کرد خودم نتونستم سیلی بزنمش، موهام زد!
چشم های طوفانی اش رو که بهم دوخت خندم بند اومد و با ترس و مظومیت زود تو خودم جمع شدم و موهام و دادم پشت گوشم.
اومد سمتم و با خشونت کل موهام و تو دستای بزرگش گرفت و با ترس نگاهش می کردم که موهام و پیچوند و پیچوند و پیچوند و در اخر گلوله کرد روی سرم.
دو تا خود کار از تو جیب شلوار جینش در آورد و با تعجب بهش نگاه می کردم و چونش و درست روی سرم می دیدم و قلبم تو دهنم می زد و من نباید بمیرم از این همه نزدیکی؟
خودکار ها رو لابه لای موهای گلوله شدم فرو کرد و در آخر ازم فاصله گرفت و با نگاهی پر غرور به شاهکار هنریش روی سر بدبختم خیره شد و گفت:
-حالا درست شد!
خواستم دستم و ببرم روی سرم که مچ دستم و گرفت و گفت:
-دست نزن.
من و با خودش برد سمت در ورودی ویلا که به رنگ نارنجی روشن بود .
در و با کلید باز کرد و وارد ویلا شدیم یه باغ حدودا دویست متری بود با کلی درخت و گل و گیاه فضای بامزه و جالی بود مخصوصا فانوس هایی که لابه لای گل ها تو حیاط قرار گرفته بودن!سقف پوشیده بود و مثل گلخونه بود.
بوی عطر گل ها آدم و می برد به بهشت مخصوصا گلای رز و صورتی رنگی که منظم و کنار هم قرار گرفته بودن باغش درست مثل بهشت بود.
یکم که جلو رفتیم با دیدن قفس های رنگا رنگ و خوشگلی که داخلش دوتا ،دوتا مرغ عشق های رنگی رنگی قرار داشتن با ذوق دست هام رو به هم کوبیدم و جیغی از خوش حالی زدم .
واقعا بهشت بود ،به معنای واقعی یک کلمه نیمه ای گمشده از بهشت بود.
بدون توجه به ربات میون گل های رنگارنگ می دوییدم و تند تند بوی عطر خوش بوی گل ها رو اسشمام می کردم.
-بسه دیگه بیا بریم تو.
برگشتم سمت ربات که دیدم کلافه داره نگاهم می کنه و با یه دست داره در خونه رو نشون می ده .
نیشم و کم کم بستم و رد پای اون شد لبخند محوی رو لبام.
باهم وارد خونه شدیم تقریبا یه خونه ی صد و پنجاه متری بود ، با دکوراسون مدرن و زیبا به رنگ سفید فیروزه ای.
ربات خودش و روی کاناپه ی سفید رنگ پرت کرد و پاهاش و انداخت روی دسته ی مبل.
کلافه به موهام چنگی زدم که دستم خود کار و لابه لای موهام حس کرد بی حوصله روی مبل نشستم و کلافه گفتم:
-می شه بگی چرا من رو اوردی این جا؟
بدون توجه به سوالم همون طوری خوابیده بود و حتی چشم هاشم بسته بودن.
با انگشتر توی دستم ور رففتم و به قالی کوچیک زیر پاهام خیره شدم و آروم گفتم:
-ربات!
بازم هیچی نگفت و این پسر من و دیوونه می کرد، انگار نه انگار که من و به زور آورده این جا!
رفتم بالای سرش و داد زدم :
-ربات میشه به حرفام گوش بدی؟
تو یه جست بلند دو تا مچ دستام و گرفت و من و کشوند سمت خودش که نتونستم خودم و کنترل کنم و افتادم روش فاصله ی صورتامون به پنج تا انگشتم نمی رسید.
نفسام به شماره افتاده بود اما اون در کمال خونسردی چشم هاش بسته بود و انگار نه انگار روش افتاده بودم.
خواستم تکونی بخورم و بلند شم که دستاش دور مچ دستم محکم تر پیچوند نالیدم:
-ولم کن.
صدای گرفته و سردش و از فاصله ی نزدیک شنیدم و حتی گرمای نفس هاش رو هم حس می کردم.
-مگه نگفتی ربات به حرفام گوش کن،خب دارم بهت گوش می دم دیگه ! حرفت رو بزن.
با تعجب سعی کردم چشمام و از قفسه ی سینه ی برنزش که مدام بالا و پایین می رفت بگیرم.
-خب می تونیم مثل آدم روبه روی هم بشینیم و حرف بزنیم نه این طوری!
دوباره تقلا کردم که دوباره دستاش و قفل دستام کرد و من و به خودش چسبوند ،رسما تو بغلش بودم!
دوباره صدش و شنیدم :
-من مثل باطلاق می مونم،هرچه قدر بیشتر دست و پا بزنی بیشتر گیرت می ندازم،پس تقلا نکن!
با بهت به چشمای خمارش خیره شدم زبونم بند اومده بود!
این پسر واقعا دیونه بود ،شایدم نبود!
نمی دونم فقط رفتارش عادی نبود .
چشماش و کاملا باز کرد و به چشمام خیره شد و آروم و سردگفت:
-چشمات چه رنگیه؟
با حیرت نگاهش می کردم ،نه این، واقعا عقلش و از دست داده بود !
دست و پا زدم تا از اغوشش رها شم که دوباره من و به خودش فشرد و این بار کاملا به حالت دستوری و سرد و ترسناکی گفت:
-گفتم چشمات چه رنگیه؟
بین تقلا هام دستم به ته ریش زبر و سیاهش خورد که مو به تنم راست شد و همون طور سیخ به چشماش زل زدم و مسخ شده گفتم:
-فکر کنم آبی!
انگار داشت تفریح می کرد !
یکی از دستاش و گذاشت زیر سرش و در حالی که با همون نگاه پیروز سرد براندازم می کرد گفت:
-پس چرا دورش یه رنگ دیگ است؟
چشمام گرد شد ،این دیونه شده!
دستش صدمه دیده یا عقلش،به خدا دارم به عقلش شک می کنم فکر می کنم از این که مثل موم تو دستش بودم و زورش بهم می چربید و نمی تونستم هیچ کاری جلوش بکنم خیلی راضی بود که این طوری روی اعصابم راه می رفت.
نتونستم تحمل کنم و جیغ زدم:
-ولم کن ربات تو دیوونه شدی!
یهو از رو کاناپه برم گردوند و حالا جاهامون عوض شده بود اون روی من قرار گرفته بود نفسم بالا نمیومد و گر گرفته بودم صورتم داغ شده بود ،درسته چند سال بود تو یه محیط آزاد زندگی می کردم ولی دلیل نمی شد که هویتم و دینم و فراموش کنم!
با کلافه گی و اعصبانیت سعی کردم پسش بزنم دستام و روی تی شرت سفید و مارکش گذاشتم و سعی کردم حول بدمش ولی تکون نخورد اصلا، همین طوری مثل روانی ها به چشمام زل زده بود و انگار داشت رنگ چشمام و کشف می کرد!
خسته شدم از تقلا و سر جام آروم گرفتم که یهو گردنبند گردن ربات توجهم و به خودش جلب کرد .
یه گردن بند مکعبی و ساده به رنگ نقره ای که روش به زبان هندی یه چیزی نوشته شده بود .
یکی از دانشجوهای پارسال به اسم مهیرا هندی بود و با دیانا دوست بود و این جوری با منم دوست شد .
گاهی وقتی کنارم می نشست به زبون خودشون روی دفتر و کتاباش جمله و شعر می نوشت و منم یه چیزایی از زبونشون فهمیده بودم.
با نگاهی گیج و گنگ به گردنبند خیره بودم و ربات هنوزم موشکافانه چشمام و رسد می کرد و من واقعا گرمم بود و این کمبود فاصله و این نزدیکی بیش از حد به پسری مثل ربات که این روز هام مثل چایی نبتون یهویی تو زندگی بی رنگم رنگ گرفته بود برام خطر محسوب می شد .
اولین کلمه رو گردنبندش وخوندم، م رفتم سراغ کلمه ی بعدی ، ه
با نگاهی ریز شده رفتم کلمه ی بعدی ، بین ز و ر مونده بودم و ترجیه دادم ز فرضش کنم رفتم کلمه ی بعدی ،چشمام و ریز کردم و سعی کردم فاصله ام رو با ربات فراموش کنم .
خب کلمه ی بعدی ...آ،کلمه ی اخر چون خیلی بزرگ و زیبا نوشته شده بود خوندنش برام کار سختی نبود ،ب!
دیدم زیادی گرم شده و اونم خوب داره از شرایط استفاده می کنه بی خیال چسبوندن کلمه ها شدم و داد زدم.
-از روم بلند شو ربات وگرنه قسم می خورم دفعه ی بعدی هرجا ببینمت اون جا پیدام نشه و دیگه من و نبینی!
سینش یهو به شدت بالا و پایین شد گردنش قرمز شد و رگ های برجسته ی کنار شقیقش زد بیرون یهو با خشونت چونم ومیون پنجه هاش اسیر کرد و تو صورتم با صدای اروم اما به شدت ترسناکی غرید:
-منم قسم می خورم که دفعه ی بعدی که راجب تحدید من حرف بزنی،
دوستای جون جونیت لاشه ات و از روی تخت خوابم جمع کنن!
با بهت و زبونی که لال شده بود نگاهش می کردم قدرت تکلمم رو از دست داده بودم یهو از روم بلند شد.
پشت بهم ایستاد و به پنجره خیره شد فکر کنم داشت خودش و آروم می کرد تا نزنه آش و لاشم کنه!
و منم خیلی سریع بلند شدم و نفس عمیقی کشیدم و صورتی که حتم داشتم رنگی به روش نمونده رو ازش پنهون کردم نمی خواستم ببینه که ترسیدم ازش!
یه لحظه کلمه های گردنبند اومد توی ذهنم .
م...ه...ز..ا..ب!
این که معنی نمی ده !
اهان... فهمیدم ،به جای، ز، باید همون، ر، رو بزارم!
دوباره کلمه ها رو کنار هم گذاشتم تا ببینم این پسر مرموز و رباتیک چه اسمی رو همیشه به گردنش می ندازه!
-مهراب!
نا خدا گاه این اسم تازه کشف شده رو بلند گفتم،نه اون قدر بلند که ربات بشنوه ولی انگار این اسم بیشتر از اونی که فکر می کردم مهم بود که ربات جوری برگشت سمتم که حس کردم گردنش گرفت!
نگاهش غرق خون و حیرت بود و رگه هایی از نفرت لابه لای نگاه همیشه سردش دیده می شد یه نفرت عمیق!
نا خدا گاه لرزیدم!
انگار بدنم اتوماتیک وار فهمیده بود که سلامتیش در خطره !
یه قدم به عقب برداشتم و اون یه قدم اومد جلو ،با حیرت یه قدم دیگه برداشتم به عقب که بازم اومد جلو و با صدای بم و زخمی ای گفت:
-چی گفتی؟
با صدایی که پر از لکنت ووحشت بود در حالی که به دیوار چسبیده بودم گفتم:
-ه..ه..هیچی!
یهو با پاهاش میز جلوش و چپه کرد و داد زد:
-می گی یا از حلقومت حرف بکشم بیرون!
حواسش نبود که داره فارسی حرف می زنه و حواسش نبود دارم از ترس می میرم!
با گریه و بغض گفتم:
-د...داد نزن،م..م..می ترسم!
سرخ شده اومد جلوم و دوتا مشت هاش رو کوبید به دیوار درست کنار صورتم و داد زد:
-بترس، باید بترسی!

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۳۴۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را برای این رمان ارسال کنید. لطفا ابتدا اپلیکیشن را نصب کنید و سپس اقدام به ثبت نظر کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • سارینا

    2

    عالیییی

    ۲ سال پیش
  • سارینا

    2

    عالیییی

    ۲ سال پیش
کپی شد!