پارت پانزده :


مادر و پدرم در ماشین منتظرم نشسته بودند. باری دیگر تبسم را بغل کردم و گونه اش را بوسیدم و از زیر قرآن رد شدم. با آقا سعید هم خداحافظی کردم و سوار شدم.
وانت قبل از ما رفته بود. پدر و مادرم هم برای بار آخر با تبسم و آقا سعید خداحافظی کردند و بالاخره استارت سفر خورده شد.
کمی که پیش رفتیم، آقا سعید کاسه آب را پشتمان ریخت.
به عقب متمایل شدم و تا زمانی که از دیدم محو شوند، برایشان د

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۶۹۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • هیفاء

    0

    مثل همیشه عالی

    ۵ سال پیش
کپی شد!