پارت دوازده :

وقتی رسیدم، مادر مشغول صحبت با تلفن بود. از مکالمه و لحن صحبتش، فهمیدم با خاله ام صحبت می کند. اینکه باید تک تک فامیل تماس می گرفت و مو به مو سوال های تکراری رو پاسخ می داد واقعا کار خسته کننده ای بود.
به مادرم سلام کردم و به اتاقم رفتم. مشغول تعویض لباس هایم بودم که تلفن به دست آمد و آرام گفت : خالته. می خواد باهات حرف بزنه.
سری تکان دادم و تلفن را از دستش گرفتم.
روی صندلی نشستم و

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۸۰۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • ح

    4

    نویسنده عزیز بی زحمت عکس بزار وپارتش زیاد کن بعد چندروز همین یک زره زود تموم شد

    ۵ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️