پارت چهل و هشتم :

سام با هیجان یکی کوبید به شونم؛
_آفرین...
با ذوق به گلدون نگاه می کردم که با صدای قدمای کسی سرم و بلند کردم.
آرون بود که وارد سالن شد.
از جام بلند شدم
_من آمادم
با نگاه جدی و دقیقش نگاهم میکرد.
_چی؟
جدی نگاهش کردم:
_آمادم باهاش رو به رو شم...
نیشخند زد:
_آماده نیستی.
عصبی یک قدم به سمتش برداشتم
_آمادم! بیشتر از هزار تا ورد حفظ کردم.
تو انجام همشÙ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۷۹۶ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • Leila

    0

    آخه اون خاطرات که مال500 سال پیش بودن چجوری میخواد از این طریق پیداش کنه

    ۳ سال پیش
  • مرجان فریدی | نویسنده رمان

    روحش توی خاطراتش گیر کرده اگه سوالتون اینه!

    ۳ سال پیش
  • narges

    3

    عالی بود .فقط لطفا سه شنبه پارت بیشتری بزار

    ۵ سال پیش
  • N=nastaran

    8

    واییی عررر ایننن قسمتت چقدرر خدااا بوددد پشمامم ریختتت یعنیی توو ۳ هفته رونیا همچین قدرتی داره؟ ولی بنظر من میتونه مبارزه کنه باهاشش😐😐مرجانن خدایی دمت گرم

    ۵ سال پیش
  • ghazal

    7

    ممنون مرجان جون بابت این پارت ،،ولی متاسفانه دوسه پارت اخیر به نسبت قبلیا کمتر بود

    ۵ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️