پارت چهل و هفتم :

_رونیا! چشمات و باز کن...رونیا.
در حالی که جیغ می زدم با وحشت چشمام و باز کردم.
با دیدن بچه ها دورم درحالی که نفس نفس میزدم دستم و رو قلبم گذاشتم.
دلوین با نگرانی کنارم نشست و دستم و گرفت.
_تو خاطره کی بودی؟
آرون کنار در ایستاده و دست به سینه نگاهم میکرد.
قلبم هنوز تند میزد.
کدی لیوان ابی و به سمتم گرفت.
با دستای لرزون لیوان و گرفتم و همون طور ک آب میخوردم چشمام و چÙ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۷۹۹ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • آنا

    0

    عالیه

    ۲ سال پیش
  • خاطره

    1

    مرجان جان عزیزم مثل همیشه فوق العاده بود مثل تمامی رمان های قبلی ت 🥰🥰😍😍😍😘😘😘

    ۵ سال پیش
  • رافا

    1

    عالیهههههه خیلی کوله اصننن

    ۵ سال پیش
  • Hana

    3

    هییییی میتونم برا رفاقت سام و کدیو رونیا غش کنممممممم خیلی کیووووتههه رفاقتی ک بینشون ب وجود اومده گوگولیای ***🙂😋خاطرات هاردین چقد مرموز وعجیبن یااااااه خففففففن مث همیشه🔥🔥💗💗

    ۵ سال پیش
  • ستیا

    2

    خیلی خوبه رمان خوبیه فقط خیلی داره دیر میگذره!

    ۵ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️