پارت چهل و ششم :

تیر با سرعت به سمتم میومد.
لحظه اخر قبل برخورد به کمرم
خودم و با شکم روی زمین پرت کردم که رد شد و به درخت جلوم برخورد کرد.

به سرفه افتادم...نفس نفس زنون غریدم
_ب...بـــسه!
بی توجه بهم درحالی که به سمتم میومد گفت:
_میدونم دیشب کلی ورد حفظ کردی.
چرا استفاده نمیکنی؟ از خودت دفاع کن!
با حرص درحالی که به سختی از جام بلند میشدم غریدم:
_گفتم بسه!
نیشخند زد و خیØ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۸۰۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • مهشید

    0

    عالیهه

    ۳ سال پیش
  • ...

    1

    من چجوری تا سه شنبه منتظر بمونم😐😢

    ۵ سال پیش
  • رافا

    4

    تا پارت بعدو نگیریم اروم نمیگگیریم😂

    ۵ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️