به طعم خون - VIP به قلم مرجان فریدی
پارت چهل و ششم :
تیر با سرعت به سمتم میومد.
لحظه اخر قبل برخورد به کمرم
خودم و با شکم روی زمین پرت کردم که رد شد و به درخت جلوم برخورد کرد.
به سرفه افتادم...نفس نفس زنون غریدم
_ب...بـــسه!
بی توجه بهم درحالی که به سمتم میومد گفت:
_میدونم دیشب کلی ورد حفظ کردی.
چرا استفاده نمیکنی؟ از خودت دفاع کن!
با حرص درحالی که به سختی از جام بلند میشدم غریدم:
_گفتم بسه!
نیشخند زد و خیØ
لطفا صبر کنید...

مهشید
0عالیهه