پارت ده :





ساعت حدودیازده بود که آقا سعید و تبسم، عزم رفتن کردند. بعد از رفتنشان، کمی سالن را مرتب کردم، ظرف های میوه و چای را شستم، سر پدر و مادرم را بوسیدم و با یک شب بخیر به اتاقم رفتم. آن روز اصلا وقت نکرده بودم درس بخوانم.لباس هایم را تعویض کردم و نشستم پای کتاب هایم. حدوØ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۸۲۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اسرا

    4

    واقعاچادرپوشیدن تکیه انداختن ازمادور میکنه(چادرمیپوشن)نه والله یعنی تکه هایی میگن که کرباشی بهتربعدآدم مزاحم براهم مزاحمه

    ۵ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️