پارت چهل و یک :

آرون از کنار دلوین بلند شد.
صدای قدمایی و شنیدم.
صدای کدی و بعدش...
_چ...چیشده!
آرون خیره به من ادامه داد:
_خانوادت و گرفتن. همون روز که دزدیدنت اونارم گرفتن...
 وحشت زده نالیدم:
_نــ...نه دروغ میگی!
کدی خم شد و بازوم و گرفت و از روی زمین بلندم کرد.
_ببرش خونش...خودش ببینه!
هم زمان بی توجه به من دست زیر زانوها و دور کمر دلوین حلقه کرد و از زمین بلندش کرد و به سمت پله ها

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۸۲۰ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • Nazanin

    2

    مرجان داری با قلب و مغزمون بازی میکنی نکن🥲😂

    ۲ سال پیش
  • negin

    3

    پشمانم🤐عالیی بوددد

    ۵ سال پیش
  • N

    4

    حرفففف نداشتتت😐خدااا پشمامم ریختت

    ۵ سال پیش
  • Afra

    5

    واای بینظیر بود مرجان❣️🌹قلمت پایدار ✍️

    ۵ سال پیش
  • Aidiii

    8

    وای خدای من، خسته نباشی مرجان 🌷

    ۵ سال پیش
  • narges

    4

    واو عالی بود فقط کی این تموم میشه

    ۵ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️