پارت چهل :

نمیدونم چه قدر گذشته بود 
خیلی وقت بود که تو راه بودیم
سرم و به کمرش چسبونده و چشمام و بسته بودم 
سرم سنگین بود.
کمی بعد کم کم از خیابونا خارج شدیم.
و خونه ها کم تر و کم تر شدن.
وقتی موتور و نگه داشت سرم و چرخوندم.
به عمارت مقابلم که تاریکی شب ترسناک نشونش میداد زل زدم.
همون عمارت قدیمی.
اروم از موتور پیاده شدم.
سام در سکوت موتور و رها کرد.
در های بزرگ اهنی خ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۸۲۵ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • ریما

    0

    عالیه واقعا

    ۳ سال پیش
  • M

    0

    مگه اسمش آنا نبود آلیس چیه این وسط

    ۳ سال پیش
  • ندا

    4

    برگام خداییش ریخت😐😂

    ۵ سال پیش
  • Sofi

    5

    تنها چیزی که میتونم بگم اینه 🤧😑من حرفی ندارم مرجان ادامه بده

    ۵ سال پیش
  • بهار

    3

    شت😐چ *** ت خری شده

    ۵ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️