به طعم خون - VIP به قلم مرجان فریدی
پارت چهل :
نمیدونم چه قدر گذشته بود
خیلی وقت بود که تو راه بودیم
سرم و به کمرش چسبونده و چشمام و بسته بودم
سرم سنگین بود.
کمی بعد کم کم از خیابونا خارج شدیم.
و خونه ها کم تر و کم تر شدن.
وقتی موتور و نگه داشت سرم و چرخوندم.
به عمارت مقابلم که تاریکی شب ترسناک نشونش میداد زل زدم.
همون عمارت قدیمی.
اروم از موتور پیاده شدم.
سام در سکوت موتور و رها کرد.
در های بزرگ اهنی خ
لطفا صبر کنید...

ریما
0عالیه واقعا