پارت بیست و چهارم :

کل شب و خوابم نبرده و تا صبح بیدار بودم۔

افکارم دست از سرم بر نمیداشتن۔
تمام مدت درگیر اتفاقاتی بودم ک کل زندگیم و تغییر داده بودن۔
این که دقیقا من کی هستم۔
این که دیگه از پدر و مادرم متنفر نبودم۔
چون حالا میدونستم اونا من و به پرورشگاه ندادن۔۔۔اونا منو دم پرورشگاه نزاشتن۔۔۔
جالب تر این که باید از خوناشاما متنفر میبودم۔۔۔اما نبودم۔
اونا درنده شدن۔۔۔چون تقدیر

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۸۸۳ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • سحر

    5

    اوووف عجب 😂😂گربه ها واقعا کنن خودم به شخصه دیدم ول کن ادم نیستن واقعا 😂😂 مرسی مرجانی بابت پارت عالی 😘😘😘

    ۵ سال پیش
  • MehrAna

    4

    آخی عزیزوووووم اگه بخوای میتونم گربه رو نگه دارم برات 😂😂 عاااااااااااالی بوووووووووود 😍❤

    ۵ سال پیش
  • Sara

    3

    وای خدا عالی بود😂😂💙💙

    ۵ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️