پارت بیست و پنجم :

همچنان پشت سرم میومد۔
دیگه سمتش نچرخیدم۔
از کوچه خارج شدم۔
سر خیابون ایستادم دقیقا کنارم روی پاهام نشست۔ 
نگاهم و عصبی ازش گرفتم۔
با فریاد مردی ک صداش از بالای سرم میومد۔
متعجب سرم و بلند کردم۔
-خاااااانوم۔۔۔برو کنااااار۔
افتاب چشمام و زد با چشمای چین خورده به بالای سرم زل زدم۔
نزدیکم داربست زده بودن و چند تا کارگر بالا روی داربست ها بودن۔
در صدم ثانیه

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۸۸۰ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • بستنی گوگوری

    0

    تا حالا سکته نکرده خیلیه😂

    ۱ سال پیش
  • موفرفری

    0

    ما از زندگی کردن فقط زندگی نکردنش رو یاد گرفتیم:) چقد حق بود این جمله

    ۲ سال پیش
  • Maryam

    0

    عالی

    ۳ سال پیش
  • HO

    0

    Nice

    ۳ سال پیش
  • Nazanin

    3

    می شه عکس شخصیتهاشو بذارین .

    ۵ سال پیش
  • ۰۰۰۰

    6

    مرجان جون تروخدا عکس کدی روبزار😭

    ۵ سال پیش
  • Hana

    5

    واااااااییی خداااااا عالی بووووود😂😂😂 پسرع چقد باحال بود😂هقق تازع گربم هس😂🍭هییییی چقد جملشون درباره زندگی حق بود🙃 زبانم قاصره مااااچ ب کلتون قشنگا💗💋

    ۵ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️