پارت سوم :

« صدرا؟ »
« جونم آشا؛ بگو... دارم می‌شنوم. »
« داره میاد. »
نمی‌دانم دقیق چقدر گذشت اما صدای تحلیل رفته‌اش را از پشت خط شنیدم. مطمئنم الان از سر عادت با یک کارد میوه‌خوری تمیز، پوست مدادطراحی‌هایش را می‌کند.
« پیرزاد کوچیک؟ »
نتوانستم صدایم را کنترل کنم و بغضم شکست:
« من چی‌کار کنم صدرا؟ حالا چی‌کار کنم؟ »
انگار با خودش کلنجار می‌رفت تا جلوی گفتن چیزی که نک زبانش بود را بگیرد.
« پاشو بپوش بیا بیرون تو راه عمارتم. »
« دیروقته صدرا... »
« عصبیم نکن آشا. »
« شرکتم. »
« منتظرم. »
***
موبایل را میان انگشتانم فشردم. توی خودرو نشستم و در را کوبیدم. با دیدن اخم‌های صدرا، فکر این‌که چون دیروقت دنبالم آمده و باید سرزنشش کنم را به کل از ذهنم دور ریختم. چرخید و نگاهم کرد. نیم نگاهی کوتاه به او انداختم. علت عصبانیتش را درک می‌کنم. صدرا می‌داند چرا گریه می‌کردم. چرا از این‌که آن مرد در شرف بازگشت است ترسیدم. چرا نسبت به او کینه دارم. پوفی از عصبانیت کشید و پایش را روی تخته گاز کوبید. انگشتانم را میان موهایم فرستاده و سرم را تکیه‌گاه شیشه دودی خودرو کردم.
« یه مسکن بر می‌دارم. »
از داشبورد خشابی از نوافن برداشتم. قرصی از خشاب بیرون کشیدم. رو‌به‌روی سوپرمارکتی شبانه‌روزی متوقف شد.
« الان بر می‌گردم. »
با برداشتن وسایلش پیاده شد و در را کوبید. سرم را از سردی پنجره گرفتم. شیشه طرف خودم را پایین فرستادم که بلافاصله باد خنکی پلک‌هایم را خشک کرد. قطرات سرد به آرامی در حدقه چشمانم جمع شدند. با نگاه اجمالی‌ای که به آیینه خودرو انداختم، تازه ترک روی لب زیرینم خودش را نشان داد. دستی روی نرمی لبم کشیدم؛ سوزشش از سر گرفته شد. چقدر جالب؛ بدبیاری پشت بدبیاری. به این فکر می‌کنم که خوب شد مرخصی گرفتم. نمی‌توانستم با این لب پاره پوره در اداره و دادسرا ظاهر شوم. ریخته شدن قطره‌ای روی شیشه در مدار دیدم، حواسم را جمع کرد. از افکار و تشویش ذهنی‎ام به وسیله باز شدن در توسط صدرا، پرت بیرون شدم. سوار شد و در را بست. بطری آب‌معدنی را به سویم گرفت:
« نصف این بطری رو بخور. معدت خشک تحمل هضم این قرصای آت و آشغال و نداره. »
آب را گرفتم و قرص را میان لبان زخمی‌ام چپاندم؛ دو قلپ از بطری نوشیدم.
« پاشو امشب وسایلت و بردار بیا خونه؛ لاله هم دلش برات تنگ شده بود. با اون مرد روبه‌رو نشو. »
« شهربانو اجازه نمی‌ده. »
« مگه اجازه تو دست شهربانوئه؟ »
« نه؛ ولی اگه فردا نرم استقبالش، به عنوان تک‌دخترش و تنها پدرخوندم بزرگ‌ترین اهانت ممکن بهش رو مرتکب شدم صدرا. نمی‌خوام بیشتر از این مدیونش باشم؛ مخصوصا وقتی تو سوگواری باباشه. »
« این یعنی فدا کردن خودت؟ »
« یعنی ادای احترام بهش... که صدالبته قلباً قرار نیست ادا شه. طبق رسوم و تحت شرایط خاصشه. حالا که پدربزرگم فوت کرده نباید بهونه دستش بدم که برگرده بگه حقت بود بیست سال تو غربت و غریبگی بپوسی. »
صدرا پوفی کشید و به فشار انگشتانش روی فرمان خودرو افزود.
« کی قراره برگرده بره؟ »
« نمی‌دونم؛ هیچ ایده‌ای ندارم صدرا. »
« نگو که می‌خوای تحمل کنی. »
جرعه سوم را از بطری آب نوشیدم. سری‌اش را چرخاندم؛ انداختمش توی داشبورد و سرم را با یک دست گرفتم.
« بریم تروی؟ »
صدرا بی‌توجه به سعی موفقیت‌آمیزم برای پیچاندن سوالش:
« تا اون‌جا یکم استراحت کن. »
حرکت کرد.
_______________
روی سطح ستونی که صدرا کتش را آنجا پهن کرده بود تا لباسم کثیف نشود، جای گرفتم و از دور به فضای شبانه خیره شدم. فضای تاریک فواره، مرا یاد بیست سال زندگی‌ام انداخت. تاریک، سرد و غریب. از وقتی که اسمم از یلدا شد آشا... .
یلدا. به گفته پدربزرگ، دایه‌های پرورشگاه وقتی فقط چندساعت از به دنیا آمدنم می‌گذشت، اسمم را یلدا گذاشتند. چرا یلدا؟ شبی که من را به پرورشگاه منتقل کردند، شب یلدا بود. ۳۰ آذر ماه بیست سال پیش. وقتی پدربزرگ مرا از پرورشگاه برداشت، انگار با خودش فکر کرده بود درست مثل شروع جدیدی در زندگی‌ام باید گذشته‌ام را همراه با نام قدیمی‌ام دور می انداختم. پس اسمم را آشا گذاشت. به عنوان یک وکیل و کارآگاه بیش از حد متکبر و رک فکر می‌کنم. حتی وقتی مسئله، مشکلات روحی روانی و تروماهای گذشته‌ام باشد. آدم‌ها باید از من فاصله بگیرند. در بهترین شرایط، قلبشان می‌شکند؛ احساساتشان را از دست می‌دهند و تنها می‌شوند. درست مثل نفرینی سیاه؛ به جانشان می‌افتد. تب شکل؛ با علائمی که بیش از تاثیر روی جسم، روانشان را به بازی می‌گیرد. و من جز شهربانو، صدرا و باریش... کسی را ندارم تا گرفتار نفرین شوند. صدرا را دیدم که با ماگ کاغذی قهوه نزدیک می‌شد. لبخند گرمش را تقدیمم کرد. ماگ را به دستم داد و کنارم نشست. خواستم به ماگ لب بزنم که فوری دست درشتش را درپوش ماگ کرد:
« داغه آشا حواست کجاست؟ یکم صبر کن. »
« یه‌طوری رفتار می‌کنی انگار نمی‌دونی قهوه رو داغ داغ می‌خورم. »
« واقعا دوست ندارم آتیش گرفتن زبونت هم بشه یه مشکل رو بار مشکلاتمون. »
از این‌که «مشکلات» را جمع زد هم خوشحال شدم و هم دلم برایش سوخت. نگاهم به نیم‌رخ چهره برفی‌اش گره خورد.
« می‌برمت خونه خودم آشا هوم؟ »
مخالفت کردم:
« لطفا صدرا، بذار با این قضیه رو به رو شم. که اگر روزی عاقبت این مرد مثل باباش شد پشیمون نشم از تصمیم الانم. »
دستان یخ‌زده‌ام را میان گرمی انگشتانش فشرد:
« می‌دونی دیگه آشا؟ به هر قیمتی که تموم بشه من پشتتم. واسه تو اینجام؛ هرچیزی که داریم مال همه؛ شادیامون. غم و غصه‌هامون؛ دلتنگیامون... شکایتامون همش... »
دستانش پیش آمدند و مرا توی آغوشش فرستاد. شانه‌هایم را نوازش کرد:
« از پسش برمیایم باشه؟ فکر کن پدرخونده‌ای نداری هوم؟ »
از آغوشش جدا شدم.
« فردا باهات بیام فرودگاه؟ »
« فردا جلسه داری صدرا دیوونه نشو. »
« به تعویق می‌ندازم به جایی بر نمی‌خوره. تو مهم‌تری. »
« می‌تونم از پسش بربیام. بهتره به جلسه‌ات برسی. »
تیلگان نگران صدرا به چشم‌هایم بود. باد سرد زمستانی‌ای وزید و موهایمان را به رقص در آورد. شاید دوباره قرار بود باران لعنتی ببارد.
***
« 04:00 عصر »
اعلان موبایلم را چک کردم. صدرا: («مطمئنی نمی‌خوای بیام؟»)
پلک‌هایم بی‌حرکت روی متن قفل است و در ذهنم فروپاشی. پرواز پیرزاد کوچک حدودا ساعت هفت در فرودگاه داوینچی می‌نشید و من باید آن‌جا باشم. ترجیح می‌دادم شصت‌تا پرونده قتل روی میزم تلمبار می‌شد تا این‌که کم‌تر از سه ساعت دیگر آن‌جا می‌بودم. ترجیح می‌دادم تصادف می‌کردم و دست و پاهایم می‌شکست؛ نمی‌توانستم به استقبالش بروم. بی‌رحمانه است نه؟ می‌دانم ولی طفره رفتن احمقانه‌ترین کاری‌ست که می‎شود در این لحظه انجام داد. یک سری مواقع باید درد پتک‌هایی که توی سرت کوبیده می‌شود را ساکت و آرام تحمل کنی. هنوز چشم از اعلان نگرفته بودم که پیام دوم صدرا، نظرم را جلب کرد.
(«دارم میام آشا»)
آیکون تماس را لمس کرده و موبایل را به گوشم چسباندم. به بوق دوم نکشیده صدای نگران صدرا پیچید:
« حالت خوبه؟ »
« خوبم صدرا. دیشب حرف زدیم قرار شد بری سر جلسه‌ات. »
« نگرانتم آشا. »

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت دیروز تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت نماد پنج ضلع گلدن الاینس(اتحاد طلایی) در رمان اثر پروانه‌ای | آقای ایگرگ نماد پنج ضلع گلدن الاینس
تصویر شخصیت نقشه فرمانروایی قلمرو گلدن الاینس در رمان اثر پروانه‌ای | آقای ایگرگ نقشه فرمانروایی قلمرو گلد
تصویر شخصیت هامین استفانو در رمان اثر پروانه‌ای | آقای ایگرگ هامین استفانو
تصویر شخصیت والریو والنتینو در رمان اثر پروانه‌ای | آقای ایگرگ والریو والنتینو
تصویر شخصیت گریم ریپر (کالین) در رمان اثر پروانه‌ای | آقای ایگرگ گریم ریپر (کالین)
تصویر شخصیت آشا پیرزاد در رمان اثر پروانه‌ای | آقای ایگرگ آشا پیرزاد
تصویر شخصیت لیلی و رافائل در رمان اثر پروانه‌ای | آقای ایگرگ لیلی و رافائل
تصویر شخصیت قلعه اوریون (ضلع سوم) در رمان اثر پروانه‌ای | آقای ایگرگ قلعه اوریون (ضلع سوم)
تصویر شخصیت قلعه سپیدبال (ضلع دوم) در رمان اثر پروانه‌ای | آقای ایگرگ قلعه سپیدبال (ضلع دوم)
تصویر شخصیت قلعه لاجورد (ضلع چهارم) در رمان اثر پروانه‌ای | آقای ایگرگ قلعه لاجورد (ضلع چهارم)
تصویر شخصیت قلعه میدگارد (ضلع اول) در رمان اثر پروانه‌ای | آقای ایگرگ قلعه میدگارد (ضلع اول)
تصویر شخصیت قلعه آذرخش (ضلع پنجم) در رمان اثر پروانه‌ای | آقای ایگرگ قلعه آذرخش (ضلع پنجم)
تصویر شخصیت سایر شخصیت ها در رمان اثر پروانه‌ای | آقای ایگرگ سایر شخصیت ها
تصویر شخصیت آشا و هامین در رمان اثر پروانه‌ای | آقای ایگرگ آشا و هامین
تصویر شخصیت آشا و ریو در رمان اثر پروانه‌ای | آقای ایگرگ آشا و ریو
آخرین نظرات ارسال شده
  • آیدا

    1

    صدرا چه نسبتی با آشا داره؟؟

    دیروز
  • مریم بهاور84 | نویسنده رمان

    بذارین من اسپویل نکنم دیگه الانم دهنم شله

    ۲۲ ساعت پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️