پارت صد و نود و ششم :

واقعا تحمل آن شرایط برایم سخت و طاقت فرسا شده بود
راست بود که می گفتند تا چیزی را که داری از دست ندهی قدرش را نمی دانی.
من به شدت به آن حامی شوخ و زبان دراز عادت کرده بودم و تحمل آن مرد عبوس و خشک و کم حرف، خیلی برایم سخت شده بود....
یکی از بعد از ظهر های پاییزی بود.
دلم به شدت گرفته بود.
اهل گریه و زاری و رفتن در فاز غم نبودم.
عادت داشتم وقتی دلم می گرفت، خودم را تخلیه انرژی کÙ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۹۸۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • نگین

    3

    این رمان عالیه دنبال کانال *** این رمان میگردم ممنون میشم لینکش رو بگذارید🙏🙏🙏🙏

    ۵ سال پیش
  • N.sp

    0

    عزیزم قبلا تو *** پارت گزاری میشد اما الان نه

    ۵ سال پیش
  • تینا

    2

    اینا اصلا به رو خودشون نمیارن

    ۵ سال پیش
  • دنا

    3

    فوقالعاده ممنون نویسندهعزیز

    ۵ سال پیش
  • دلارام

    5

    وایی چقد داره هیجانی میشه خداروشکر یکم عاشقانه شد اصن روحم آرامش گرف این دوتا پارت و خوندما😂😍😍😍نمیدونم چجوری بگم خیلی رمانه خوبیههه❤❤❤❤

    ۵ سال پیش
  • MoHsAr

    3

    😃وای اگ یکی شون اخرش بمیره اون یکیم راهی تیمارستان بشه😍خیلی عالییییی میش (😐😂الن ملت فک میکنن دیوونه ام)

    ۵ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️