پارت هشتاد و دوم :
پلهها را پایین رفتیم. هر قدم برایم سنگینتر از قبلی بود. وقتی به راهرو رسیدیم، ایستادم. به در بستهی اتاقم نگاه کردم. همان اتاقی که چند ساعت قبل از آن بیرون آمده بودم. انگار تمام این مدت یک عمر گذشته بود. سپیدار پشت سرم ایستاده بود. من هنوز به در نگاه میکردم و برای اولین بار فهمیدم شاید انسان همیشه برای زنده ماندن به عشق احتیاج ندارد. گاهی فقط لازم است یک نفر، در تاریکترین لحظهی زند
لطفا صبر کنید...
