پارت هشتاد و یک :
بعد از رفتن آلوارو، مدت زیادی همانجا نشستم. نه اشک میریختم و نه به چیزی فکر میکردم. فقط به نقطهای روی زمین خیره شده بودم که سایهی در، روی آن افتاده بود. انگار رفتن او چیزی را با خودش برده بود؛ چیزی که حتی نمیدانستم هنوز در وجودم باقی مانده است. صبح آرامآرام بالا میآمد. نور کمرنگی از پنجره داخل میخزید و روی کف اتاق پخش میشد. نور سفید، بیروح و سرد بود. شبیه همان لباس سفیدی
لطفا صبر کنید...
