پارت هشتاد و یک :

بعد از رفتن آلوارو، مدت زیادی همان‌جا نشستم. نه اشک می‌ریختم و نه به چیزی فکر می‌کردم. فقط به نقطه‌ای روی زمین خیره شده بودم که سایه‌ی در، روی آن افتاده بود. انگار رفتن او چیزی را با خودش برده بود؛ چیزی که حتی نمی‌دانستم هنوز در وجودم باقی مانده است. صبح آرام‌آرام بالا می‌آمد. نور کم‌رنگی از پنجره داخل می‌خزید و روی کف اتاق پخش می‌شد. نور سفید، بی‌روح و سرد بود. شبیه همان لباس سفیدی

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۱ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!