میخکوب به قلم مهدیه سجده
پارت سوم :
«خب!» بلاتکلیف مهتاب باعث شد ابروهای ملودی کمی درهم بروند:
- مهتاب جونم لطف کنید به خاله حنانه بگین کنسلش بکنه. من امشب باید با بچهها برم کنسرت تا اولین اجرای حاذق رو تو گروه موسیقی ببینم. بعدشم هم شام هممون رو میخواد مهمون بکنه...
- ولی ملودی من برام مهمه که شما همدیگر رو ببینید. آلا و آوا هم قراره بیان. میشه به خاطر من تو هم باشی؟
دست خودش نبود که نبضش تند شد و هوای گر فتهای پشت گلویش راه نفسش را تنگ کرد. او خاطرهی تلخی را داشت انتهای ذهن بچگانهاش مرور میکرد که روح آلا و آوا و حتی مادرش هم از آن خبر نداشت.
نفس عمیقی کشید و کیف ترمه را برداشت. موبایل را با شانهاش گرفت و همزمان که تو کیف بزرگ دنبال شارژر میگشت گفت:
- مامان مهتابم...مامان خوشگلم...من درکت میکنم اما نمیخوام فعلاً تو این موقعیت قرار بگیرم...باشه؟ فکر نکن من قراره مقابلت باشم...من همیشه همراهتم، همیشه وقتی کنارتو ببینی من هستم؛ اما امشب و تا فعلنی که نمیدونم تا کی ادامه داره نمیخوام تو این موقعیت قرار بگیرم.
«باشه قربونت برم؟» را لب زد و «باشه عزیزدلم» مهتاب ترک دیگری روی دل ملودی نشاند. تمام این ترکها را تا همیشه کنج دلش نگه میداشت تا دیگر بیوقفه گریه نکند و بهانهای نشود برای رفتن کسی که نیمهی دنیایش بود. نیمهی دیگری که برایش مانده جای همهچیز را پر کرد؛ اما بازهم حس خالی بودنی را در عمق قلبش حس میکرد.
شارژر را از کیف بیرون کشید که پاکت سفیدی همراهش از کیف کشیده شد و زمین افتاد. خم شد و پاکت را برداشت که بیاختیار، چشمش به اسم نوشته شدهی روی پاکت رسید. زودتر از اینکه اسم را بخواند، کوبیدن قلبش را تو قفسه سینهاش حس کرد و بیهوا سیبک گلویش پایین ریخت. پاکت را داخل دستش گرفت و با دقت اسم را دوباره خواند:
- شهداد پاکزاد.
نفهمید چرا نبضش زیر گلویش تند زد و انگشتانش یخ کرد. ذهنش یکباره به آخرین باری رسید که پسری مو فرفری را دید، پسری که در آن سالها دیگر کسی که ملودی میشناخت نبود. دیگر نگاهش ملودی را نمیشناخت و دیگر لبخند نداشت. تپش قلب به جانش افتاد و پاکت را با صدای ترمه، داخل جیب شومیزش فرو کرد. سمت اتاقش پا تند کرد و هر ثانیه نبضش تندتر شد. پسری که وقتی دوازده سالش شد، به دیدنش رفت و از اینکه حرف زدن هم از یادش رفته بود، شب تا صبح از خس عذاب وجدان گریه کرد. صاحب همین پاکت است؟! شهداد پاکزاد؟
در اتاقش را بسته و با لرزی که به جان پاهایش افتاده بود پشت میزش نشست. دستهایش جوری میلرزیدند انگار همان شب بود. همان شب که شهداد ده ساله را مقابلش کتک زدند و بردند. همان شبی که از ترس لال شده بود. همان شبی که تا صبح کابوس دید. کاش هیچوقت به آن تولد نمیرفت.
با حس نفستنگی، شمارهای که روی پاکت نوشته بود را سریع تو مخاطبین موبایلش سیو کرد، داخل تلگرام رفت و اسمش را بالا آورد. پروفایلش را باز کرد که یکباره تمام تنش یخ کرد. موهای فرفری که قسمتی از آن با کش بسته شده بود، چشمهای کشیده و درشتِ قهوهای، صورت کشیده و بینی استخوانی...خودش بود؟ شهداد پاکزاد، دوست بچگیاش که از هجده سالگی دیگر همدیگر را ندیده بودند؟!
نگاهش به پاکت رسید. چرا پاکتی به ترمه داده بود؟ گوشهی لبش را جوید و پاکت را بین انگشتانش گرفت. چیزی شبیه به کارت حافظه داخلش بود. پاکت را تو یک تصمیم یکباره باز کرد و چشمش به هارد و رم رسید. لپتاپش را باز کرد و از جا بلند شد. از لای در به بیرون نگاه کرد و در اتاق را بست. هارد را به لپتاپ وصل و فایل را باز کرد. فولدرهایی باز شد و عکسهایی را پشت سرهم نمایش داد که هر ثانیه تپش قلبش را تندتر کرد. این عکسها؟! این عکسهای سالار راد بود؟! شهداد سراغ پدرش رفته بود؟! یعنی هنوز ملودی را یادش بود؟ صدای شهداد در همان روزهای هجده سالگی در سرش چرخید.
«انقدر ازم دور شو که یادم بره میشناختمت...ملودی راد، من تو رو با تموم روزای ده سالگیم تو یتیمخونه فراموش کردم، تو هم همینکار رو بکن.»
پلکهایش را محکم روی هم فشرد و حس کرد باز هم قلبش مچاله شد. مثل همان روزی که تو عمارت سالار، شهداد را مقابل شیلا دید، آن روز درد شهداد را درک کرد. طرد شدن را درک کرد؛ چون خودش هم همین نگاه پر تنفر او را مقابل سالار داشت.
نفس عمیقش را بیرون داد و باز تمام عکسها را نگاه کرد. میدانست شهداد خبرنگار است؛ پس این عکسها کار خودش بود؟ تمام فکرش سمت سالار دوید. اگر میفهمید این عکسها وجود دارند گذشته را مقابل نگاه دخترش تکرار میکرد؟!
نگاهش به عکسهای پدرش رسید و متن بد خط روی پاکت را خواند. «خواهش میکنم به این شماره زنگ بزن من به این عکسا نیاز دارم!» عصبی پوفی کشید. گوشهی نگاهش به چهره سالار رسید و نگاهی که برایش پر از خاطرات تلخ بود، نگاه پدرش را هیچوقت مثل تعریفهای حاذق از سالار لمس نکرده بود. سالار همیشه برای او فقط اسم پدر را داشت.
با تقهای به در سریع هارد و رم را داخل پاکت گذاشت و داخل کشوی میزش انداخت. ترمه در را باز کرد و با لبخند گرمی، ماگ هات چاکلت را سمتش گرفت:
- ملودی من باید برم جایی کار دارم، شارژرم رو بزار تو کشوی میزم. کاری نداری باهام؟
و ملودی با لبخندی که دو طرف صورتش را محو میلرزاند «نه قربونت برم» را زمزمه کرد.
- راستی یه پاکت تو کیفم بود ندیدیش؟
یکلحظه ملودی حس کرد تمام خون بدنش در صورتش جمع شده که دستش را روی صورتش کشید:
- نه ندیدمش.
ترمه پوفی کشید و از اتاق بیرون رفت. در که بهم خورد، مقابل پنجره ایستاد و به خیابان نگاه کرد که گوشه چشم سبز رنگش به هنرجوی کوچکش رسید. با ذوق تو بغل پدرش پریده و دستش را دور گردن پهن مردی که یکریز داشت قربان صدقهاش میرفت انداخت.
هنوز بغض کهنهای جایی ته گلویش بود. وقتی کابین قرمز چرخوفلک از حرکت ایستاد، وقتی صدای دویدن شهداد ته گوشش بود و مدام «معذرت میخوام» را تکرار میکرد. کاش داخل همان چرخوفلک میماند، کاش هیچوقت بهانه نمیگرفت.
وقتی با دو و گریه سمت مردی که داشت با عصبانیت سمتش قدم برمیداشت میدوید، خیال میکرد سالار او را بغل میکند و قربان صدقهاش میرود؛ اما وقتی شیلا را در آغوش او دید، وقتی دست پهن و سنگین پدرش بالا رفت و توی صورت کوچکش خورد؛ دقیقاً همانجا ترسیدنهایش مزخرفترین بخش زندگیاش شد.
مطالعهی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت دیروز تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...
