پارت هشتاد :
«فصل چهارم»
«غروب سپید»
یکشنبه، بیستم ماه ژوئن سال دوهزار و بیست و پنج... آتلانتا، ایالت جورجیا، ایالت متحده آمریکا، ساعت پنج صبح...
سالها بود با فکری خام و کودکانه سر بر بالشت میگذاشتم و خود را میان لباسی سپید و زیبا تصور میکردم. هرجا، در هر مأموریت، در هر زمان و در هر مرحله از زندگی کوتهبینانهی خویش وقتی به بودن با مردی همچون زال فکر میکردم، میتوانستم دوام بیاورم.
لطفا صبر کنید...
