پارت هفتاد و نهم :
ادوارد هنوز نگاهم میکرد.
- ببریدشون.
صدای کشیده شدن صندلی و قدمهای متعدد در اتاق پیچید. دستهایمان بسته شد و بدون اینکه فرصتی برای مقاومت داشته باشیم، ما را از ساختمان بیرون بردند. هوای بیرون سرد بود. اما چیزی که درونم جریان داشت، سردتر از آن بود. ما را جدا نکردند. شاید ادوارد میخواست همینطور باشد. میخواست کنار هم بمانیم. میخواست همدیگر را ببینیم. میخواست هیچکداممان ن
لطفا صبر کنید...
