پارت صد و هشتاد و یک :

به یونس نگاه می‌کند و سمت صندلی میزبان می‌رود:
- بفرمایین ادامه خطبه رو بخونین نمی‌خوام جو رو بهم بزنم.
عاقد کتاب مقابلش را ورق می‌زند و می‌خواهد ادامه بدهد که محمود آهانی می‌گوید و دست به زانو می‌زند:
- نزدیک بود یادم بره... .
سمت آترا می‌رود و جعبه مخملی را باز می‌کند و سمتش می‌گیرد. نیم ست برلیان با آن نگین‌های چشم نواز چشمان آترا را برق می‌اندازد.
- مبارکت باشه عروØ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت دیروز تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • ..م

    1

    با تمام مشکلاتی که در راهه و محمود قراره جشنشونو عزا کنه با حرفاش اما خوشحالم عقد انجام شد،چون نیکداد از قبل عاشق آترا بوده 🥺

    ۶ ساعت پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️