پارت هفتاد و هشتم :
با حس بوی نم و رطوبت چشمهایم را گشودم. نفسم بالا نمیآمد و حس میکردم تمام تنم کرخت شده. چشمهایم را با سردردی غیر معمول گشودم. خواستم دستم را تکان دهم که متوجه شدم پشت سرم بسته شده. کم کم به یاد آوردم چه شد. در همان حین که سعی میکردم حدس بزنم چه کسی ما را به اینجا آورده صدای آشنایی از روبهرویم بلند شد.
- خوبه که زندهای!
با شنیدن صدایش خون در رگهایم منجمد شد. با حرص و نفرت سر ب
لطفا صبر کنید...
