پارت هفتاد و هشتم :

با حس بوی نم و رطوبت چشم‌هایم را گشودم. نفسم بالا نمی‌آمد و حس می‌کردم تمام تنم کرخت شده. چشم‌هایم را با سردردی غیر معمول گشودم. خواستم دستم را تکان دهم که متوجه شدم پشت سرم بسته شده. کم کم به یاد آوردم چه شد. در همان حین که سعی می‌کردم حدس بزنم چه کسی ما را به اینجا آورده صدای آشنایی از روبه‌رویم بلند شد.
- خوبه که زنده‌ای!
با شنیدن صدایش خون در رگ‌هایم منجمد شد. با حرص و نفرت سر ب

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!