پارت هفتاد و هفتم :
«ملورین»
نفسهایم رفته رفته شکستند و کش آمدند. هنوز نفهمیدم چرا مرا بوسیده بود. آنچنان سرد و خشن بود که نمیتوانستم نامش را چیزی جز انتقام بگذارم. طوری اینکار را انجام داده بود که انگار قصد نداشت هیچوقت مرا رها کند.
با نفسهایی گرفته و صدایی آرام پرسیدم:
- چ... چیکار کردی؟!
سپیدار برخلاف من آرام بود. هیچ چیز در نگاه خنثیش تغییر نکرده بود و همین باعث میشد حسی که میخواست دÙ
لطفا صبر کنید...
