یکی میان من و تو به قلم محدثه کمالی
پارت بیست و سوم :
هلیا میکروفنش را باز کرد و پرسید:
- کجا؟
- هر جا. مهم اینه که دیگه جزوه نیست، دیگه درس نیست. تموم شد.
همه خندیدند. حتی امیرعلی که گوشه سمت چپ کادر عکسش بود. پارسا گفت:
- کافه لاله چطور؟
- باشه. دو ساعت دیگه اونجا.
***
کافه گرم بود و پر از دود قلیان و صدای قهوهساز. بوی دارچین و قهوه تلخ، تمام فضا را پر کرده بود. موسیقی آرامی پخش میشد؛ جاز کهنهای که انگار برای این شب ساخته
لطفا صبر کنید...
