یکی میان من و تو به قلم محدثه کمالی
پارت بیست و دوم :
دیگر چیزی نگفت اما چشمانش در آینه، آن سنگینی همیشگی را نداشت. چیز دیگری بود. انگار که تازه فهمیده بود آدم کنارش، از جنسِ عمق است، نه از جنسِ سطح.
نگاهش دیگر نگاه به یک همکلاسی نبود. نگاه به کسی بود که چیزی دارد، چیزی که دیگران ندارند و من در آن نگاه، یک چیز دیگر هم دیدم. احترام. تحسین. شاید هم... نمیدانم!
کافه رسیدیم. جای قشنگی بود. چراغهای رنگی و میزهای چوبی. حیاطش بزرگ بود و درخته
لطفا صبر کنید...
