یکی میان من و تو به قلم محدثه کمالی
پارت بیست و چهارم :
- کار دارم.
و بدون توضیح بیشتر کتش را برداشت و در را باز کرد و رفت. زود، انگار که دیر شده بود. نگاهم به دنبالش رفت. از پشت شیشهٔ بخار گرفته، سایهاش را دیدم که دور شد و توی ماشین سفیدش نشست.
کجا رفت؟ با چه کسی؟ دوست دخترش یا فرد دیگری؟ چرا آنقدر عجله داشت؟ شاید هم فقط حوصله نشستن نداشت اما تمام فکرم، پشت آن در قفل شد. با او رفت.
"مجبور نیستی عاشقش بمونی" این را بارها به خودم گفتم اما ه
لطفا صبر کنید...
