یکی میان من و تو به قلم محدثه کمالی
پارت بیست و یک :
- نه... چرا؟
- میخوایم بریم بیرون. همراه ما میای؟
لحظهای مکث کردم.
- با کی؟
- با طراوت و امین و... امیرعلی.
این اسم، هنوز بعد از چند ماه خوشنودم میکرد. انگار نه انگار که آن جرقه تردید را توی دلم انداخته بود. انگار نه انگار که یک بار از خودم پرسیده بودم "نکنه آدم خوبی نیست؟"
مامان نگاهم کرد. سوال توی چشمهایش بود. دستی به موهایم کشیدم و گفتم:
- ببینم چی میشه. چند دقیقه بعد
لطفا صبر کنید...
