یکی میان من و تو به قلم محدثه کمالی
پارت بیست :
کلاس متون روانشناسی داشت تمام میشد. استاد موسوی با آن صدای آرام همیشگی داشت جمعبندی میکرد و من توی ردیف دوم با بیحوصلگی ورق میزدم دفترم را.
سارا چند بار زد زیر بغلم تا برگردم و بهش توجه کنم اما حواسم نبود.
- خسته نباشید.
تقریباً سه هفته به امتحانات پایان ترم مانده بود و کلاسها سنگینتر از قبل شده بودند. استاد هر جلسه یک جزوه جدید میداد و انگار هیچ وقت قرار نبود این ت
لطفا صبر کنید...
