پارت هفتاد و چهارم :
«ملورین»
صدای خندهام میان هیاهوی موسیقی و همهمهی سالن محو شد، اما نگاهم روی آرسن ثابت ماند. دیدن او در آن کت و شلوار سیاه و با موهای کوتاهی که چهرهاش را قاطعتر و استوارتر نشان میداد، تکانم داد. برای لحظهای کوتاه، قلبم از یادآوری نام «آرسن» فشرده شد؛ همان برادری که حتی فرصت نیافتم در آغوشش بگیرم و حالا زیر خروارها خاک خوابیده بود. اما با دیدن دختری که روبهرویم ایستاده بود Ù
لطفا صبر کنید...
