پارت هفتاد و سوم :
«آرسن»
دستی به کت و شلوار سیاهم کشیدم. چاقوی کمری کوچکم را مخفی کردم و نیم نگاهی به خود در داخل آیینه انداختم. موهایم کوتاهتر شده بود؛ اما اینبار نه برخلاف میلم، بلکه با خواست خودم!عجیب بود. دیگر آن دخترک بیپناهی که بارها به حریمش تجاوز شده بود و فقط میخواست بمیرد، نبودم. تغییر کرده بودم؟ خودم هم نمیدانستم! فقط حس میکردم اینطوری بهتر بود. تقهای به در خورد. آرام گفتم:
ـ Ø
لطفا صبر کنید...
