تگرگ به قلم زهرا خزائی
پارت هفتاد و هشتم :
ماشین جلوی خونهی حاج یوسف ایستاد و
گلبرگ چند ثانیه همونطور روی صندلی موند.
دستش روی دستگیره بود، اما انگار دلش نمیاومد پیاده بشه.
داراب ماشین رو خاموش کرد و نیمنگاهی بهش انداخت.
_گلی؟
گلبرگ آهسته نگاهش کرد.
_هوم؟
_نترس.
گلبرگ لبخند کمجونی زد.
_من از خانواده ت نمیترسم که..
داراب خندید.
_پس از چی میترسی
مطالعهی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴ روز پیش تقدیم شما شده است.

زهرا خزائی | نویسنده رمان
شما مخاطبا چقدر عجولین یکم صبر کنید آبکی آبکی که نمیشه سر سری از یه پارت گذر کرد😊
۳ روز پیشفری
0من عجول نیستم فقط درک نمیکنم گلبرگی که تو جواب مثبت دادن به داراب هیچ اجباری نداشته الان این با دست پس زدن و با پا پیش کشیدنش چیه؟ یا اون داراب سوال داری بپرس دیگه امروز نگو باشه برای بعد و اینا رو مخ آدم میره❤️🙂
۲ روز پیشسرو
0قضیه ی این حاجی چیه مشکوک میزنه
۴ روز پیش
زهرا خزائی | نویسنده رمان
بخونیم
۴ روز پیش
لطفا صبر کنید...

فری
1یه پارت کامل برای اومدن داخل خونه و نشستن رو مبل🤦 ♀️