تگرگ به قلم زهرا خزائی
پارت هفتاد و نهم :
حاج یوسف با دقت نگاهش کرد.
_واقعاً؟
گلبرگ لبخند زد.
_بله.
_چشات میگه خیلی خستهای.
گلبرگ دستپاچه شد.
_یکم.
داراب آرام گفت:
_امروز روز سختی داشت۶.
حاج یوسف به پسرش نگاه کرد.
_پس بیشتر مراقبش باش.
داراب بدون مکث جواب داد:
_هستم بابا جان حتما.
حاج یوسف لبخند زد.
_معلومه.
بعد رو به گلبرگ گفت:
مطالعهی این پارت حدودا ۸ دقیقه زمان میبرد.
این پارت دیروز تقدیم شما شده است.

زهرا خزائی | نویسنده رمان
گفتن ک حاج یوسف رو پدر بزرگ گلبرگ سر و سامان داده
دیروزسرو
0نه این نیست نگاهش به گلبرگ خاصه و تو خلصه فرو میره احتمالا گلبرگ اون رو یادیه خاطره ای شخصی چیزی میندازه و براش یادآوری میکنه
۱۷ ساعت پیشفری
0شاید گلبرگ شبیه عشق قدیمی حاجی باشه.
۳ ساعت پیشفری
0الان منطقی نبود داراب ببردش خونه تا شاهرخ بیاد دنبالش ؟ اینجوری که زودتر می رسید خونه .چرا این گلبرگ این همه احمق و رومخه آخه😫
دیروز
لطفا صبر کنید...

سرو
0یکی به من بگه حاج پوسف چه نصبتی با گلبرگ داره