پارت هفتاد و هفتم :

داراب چند ثانیه نگاهش کرد و گفت:
_من نمی‌خوام با زنی ازدواج کنم که داره خودش رو مجبور می‌کنه کنار من خوشحال باشه.

گلبرگ نفسش بند اومد.

_منظورت چیه؟

_همینی که گفتم.

_من مجبور نیستم.

_پس چرا از وقتی اومدی، حتی یه بار درست نگام نکردی؟

گلبرگ چیزی نگفت و داراب نزدیک‌تر شد بهش.

_من ....
من دیشب خودم یه چیزایی فهمیدم.
قلب گلبرگ فرو ریخت.

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت شاهرخ در رمان تگرگ شاهرخ
تصویر شخصیت گلبرگ در رمان تگرگ گلبرگ
تصویر شخصیت داراب در رمان تگرگ داراب
آخرین نظرات ارسال شده
  • فری

    0

    دقیقا اول رمان عالی بود مخصوصا دیالوگهای اولش بعدشم این قدر تبلیغ وسطش میاد آدم عصبی میشه

    ۵ روز پیش
  • فری

    2

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

  • ساحل

    2

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

  • امینی

    2

    سلام خدمت نویسنده ی عزیز دست شما درد نکنه ولی با این حجم تبلیغات خونن رمان دو دقیقه ای یک ربع طول میکشه و هم از تبلیغات هم از رمان آدم و خسته میکنه

    ۶ روز پیش
  • مصی

    3

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️