تگرگ به قلم زهرا خزائی
پارت هفتاد و ششم :
صبح، با سنگینیِ عجیبی روی سینهاش شروع شد.
چشمهاش رو باز کرد و چند ثانیه به سقف خیره موند.
نمیدونست چند ساعت خوابیده.
اصلاً نمیدونست خوابیده یا فقط بین کابوس و بیداری چشمهاش رو بسته.
دستش رو روی صورتش کشید.
چشمهاش هنوز میسوخت.
آروم از تخت پایین اومد و جلوی آینه ایستاد.
همین که خودش رو دید، اخماش درهم رفت.
چشمÙ
لطفا صبر کنید...
