سایه نشین دل ارباب به قلم زهرا خزائی
پارت دویست و نهم :
نازگل
قلبم داشت از سینهام بیرون میزد...
هرچه به عمارت نزدیکتر میشدیم، نفسم سختتر بالا میآمد.
دستم را روی سینهام گذاشته بودم.مهتاب یک نگاه به صورتم انداخت.
_ ترسیدی؟
لبم را گاز گرفتم.
_یه کم...
پوزخندی زد و گفت:
_یه کم نه... داری از استرس میمیری دختر.
چیزی نگفتم.چون راست میگفت.دلم آشوب بود.
نمیدانستم وقت
لطفا صبر کنید...

محرابی
0خداروشکر سالم رسید پیش یاور حالا بقیه ش چی میشه خدامیدونه چه چیزهایی منتظرنازگل هست. ممنون زیبا ودلنشین بود خدا قوت عزیزم