پارت دویست و نهم :


نازگل

قلبم داشت از سینه‌ام بیرون می‌زد...

هرچه به عمارت نزدیک‌تر می‌شدیم، نفسم سخت‌تر بالا می‌آمد.

دستم را روی سینه‌ام گذاشته بودم.مهتاب یک نگاه به صورتم انداخت.

_ ترسیدی؟

لبم را گاز گرفتم.

_یه کم...

پوزخندی زد و گفت:

_یه کم نه... داری از استرس می‌میری دختر.

چیزی نگفتم.چون راست می‌گفت.دلم آشوب بود.

نمی‌دانستم وقت

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • محرابی

    0

    خداروشکر سالم رسید پیش یاور حالا بقیه ش چی میشه خدامیدونه چه چیزهایی منتظرنازگل هست. ممنون زیبا ودلنشین بود خدا قوت عزیزم

    ۴ روز پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️