سایه نشین دل ارباب به قلم زهرا خزائی
پارت دویست و هشتم :
اشک توی چشمهای نازگل جمع شد.
لبخند کوچکی روی لبش نشست.
آره...
این دقیقاً خود یاور بود.
مهتاب دوباره نگاهش کرد.
_پس تو همون دختری هستی که این روزا همه جا اسمش پیچیده؟
نازگل آرام سر تکان داد.
_فکر کنم...
مهتاب آهی کشید.
_پس الان اون پسر بیچاره نصفهجون شده.
_چی؟
_یاور.
نگاهش جدی شد.
_اگه گم شد
لطفا صبر کنید...

محرابی
1واقعا یاورالان دل تو دلش نیست عزیزشو پیداکنه وآروم بگیره. ممنون خداقوت زیبا بود