پارت دویست و هشتم :




اشک توی چشم‌های نازگل جمع شد.

لبخند کوچکی روی لبش نشست.

آره...

این دقیقاً خود یاور بود.

مهتاب دوباره نگاهش کرد.

_پس تو همون دختری هستی که این روزا همه جا اسمش پیچیده؟

نازگل آرام سر تکان داد.

_فکر کنم...

مهتاب آهی کشید.

_پس الان اون پسر بیچاره نصفه‌جون شده.

_چی؟

_یاور.

نگاهش جدی شد.

_اگه گم شد

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • محرابی

    1

    واقعا یاورالان دل تو دلش نیست عزیزشو پیداکنه وآروم بگیره. ممنون خداقوت زیبا بود

    ۶ روز پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️