پارت دویست و ده :

هنوز توی آغوش یاور بودم...

هنوز گرمای تنش دورم پیچیده بود...

هنوز باورم نمی‌شد برگشتم.

برگشتم پیش خودش...

پیش مردی که این چند روز، هر شب اسمش را گریه کرده بودم.

یاور پیشانی‌اش را روی موهایم گذاشته بود و انگار نمی‌خواست حتی یک لحظه رهایم کند.

مهربس مادرم هنوز گریه میکرد و ناباور فقط نگاهم می‌کرد.

مهتاب کنار در ایستاده بود و با لبخند نگاهماÙ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • محرابی

    1

    ای بابا بیچاره نازگل همه ی این آتیشازیر سرشورانگیزه ازاول اگرمیذاشت یاور نازگلو بگیره به زور یکتارو نمیگرفت این همه دردسرپیش نمیومد. ممنونم زیبا بود خدا قوت

    ۲ روز پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️