سایه نشین دل ارباب به قلم زهرا خزائی
پارت دویست و هفتم :
چند دقیقه بعد نازگل هنوز میلرزید.
پتو دور شانههایش افتاده بود.
بخاری ماشین روشن بود.
اما سرمایی که توی استخوانش نشسته بود بیرون نمیرفت.
زن گهگاهی از آینه نگاهش میکرد.
_اسمت چیه؟
چند ثانیه طول کشید تا جواب بدهد.
_نازگل...
_من مهتابم.
صدایش آرام بود.
مادرانه بود.
چیزی داشت که بعد از روزها، برای اولین بار کمی از تØ

لطفا صبر کنید...

محرابی
0پس شورانگیز خودش زن دوم انقد ادعا داره ممنون زیبا بود خدا قوت