پارت دویست و هفتم :


چند دقیقه بعد نازگل هنوز می‌لرزید.
پتو دور شانه‌هایش افتاده بود.
بخاری ماشین روشن بود.

اما سرمایی که توی استخوانش نشسته بود بیرون نمی‌رفت.

زن گهگاهی از آینه نگاهش می‌کرد.

_اسمت چیه؟

چند ثانیه طول کشید تا جواب بدهد.

_نازگل...

_من مهتابم.

صدایش آرام بود.

مادرانه بود.

چیزی داشت که بعد از روزها، برای اولین بار کمی از تØ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • محرابی

    0

    پس شورانگیز خودش زن دوم انقد ادعا داره ممنون زیبا بود خدا قوت

    ۱ هفته پیش
  • زهرا خزائی | نویسنده رمان

    ممنونم از شما

    ۱ هفته پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️