پارت شصت و هفتم :

شاهرخ سرش رو بالا گفت، بعد دوباره به گلبرگ نگاه کرد و با طعنه‌ی همیشگیش گفت:

_عجب...انگار همه‌چی دست به دست هم داده که چند دقیقه منو با تازه‌عروس آینده‌ی شرکت تنها بذاره..

صدای کشیده شدن فلز روی فلز، سکوت سنگین آسانسور رو شکست.
چراغ اضطراری یک‌بار دیگه چشمک زد و بعد کابین تکون کوتاهی خورد.
صدای مرد تأسیسات از پشت در اومد:

_آروم باشین... الان در باز می‌شه.

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت شاهرخ در رمان تگرگ شاهرخ
تصویر شخصیت گلبرگ در رمان تگرگ گلبرگ
تصویر شخصیت داراب در رمان تگرگ داراب
آخرین نظرات ارسال شده
  • سرو

    0

    یعنی تو آسانسور چه اتفاقی افتاد

    ۱ هفته پیش
  • زهرا خزائی | نویسنده رمان

    الله اعلم😂

    ۱ هفته پیش
  • سرو

    0

    وای خاک توسرم شاهرخ چه کردی 🫣🤭

    ۱ هفته پیش
  • زهرا خزائی | نویسنده رمان

    😂😂

    ۷ روز پیش
  • مهسا

    0

    بنظرم داراب خیلی با ادبه ولی من بدبخت نمیدونم چرا دلم میخاد این گلبرگ با شاهرخ باشه وای بخدا از خودمم حرصم میگیره

    ۱ هفته پیش
  • زهرا خزائی | نویسنده رمان

    😁😂😂😂همه باهم:(

    ۱ هفته پیش
  • مهسا

    0

    تروخداا اینارو آخرش باهم اوکی کنند

    ۱ هفته پیش
  • زهرا خزائی | نویسنده رمان

    🥲🥲

    ۱ هفته پیش
  • فری

    0

    وای نه یعنی خیانت اینبار به داراب و پنهان کاری 🥴😩

    ۱ هفته پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️