پارت چهل و دوم :
این بار خودم جلو رفتم.
_تو هنوز نفهمیدی؟
رهاب نگام کرد.
_چی رو؟
_من دیگه ازت اجازه نمیگیرم.
_کایلا، با من اینطوری حرف نزن.
_چرا؟
لبخند تلخی زدم.
_چون دیگه اون کایلا نیستم که با یه اخم تو عقب بکشه.
رهاب یک قدم جلو اومد.
_تو زن منی.
_بودم.
نگاهش کردم.
_تا وقتی خودت هر روز نمیگفتی فقط زن روی کاغذمی.
<
لطفا صبر کنید...

نسترن
0ای کاش میگفتی پدر دخترک چه گفت