پارت چهل و یک :
از دفتر وکیل که بیرون اومدم، چند دقیقه همونجا کنار خیابون ایستادم.
هوای بیرون سردتر از چیزی بود که فکر میکردم.
اما ذهن من سردتر بود.
تصمیمم رو گرفته بودم.
دیگه نمیخواستم برگردم.
نه به اون خونه.
نه به اون زندگی.
نه به مردی که هر بار منو بین بودن و نبودن معلق نگه داشته بود.
سوار ماشین شدم.
دستم روی فرمون موند، اما ماشین Ø
لطفا صبر کنید...
