پارت سی و هشتم :
حرفم که تموم شد، سکوت بینمون نشست.
سنگینتر از هر دعوایی که تا اون روز داشتیم.
رهاب فقط نگاهم میکرد.
چشمهاش روی صورتم ثابت مونده بود، اما برای اولین بار هیچ جوابی نداشت.
من هم منتظر جوابش نموندم.
برگشتم سمت کمد.
صدای قدمهاش پشت سرم اومد.
_کایلا.
دستم روی دستگیرهی کمد موند.
_چیه چی میخوای؟
_کجا میری؟
لطفا صبر کنید...

neda
0این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد
خدا قووت نویسنده عزیز رمانتون قشنگه اما کوتاه و سطحی میگذره سطر به سطر درشت فقط چند جمله هس حق ماهاییکه هزینه کردیم این نیست منتظربمونیم بعد یا پارت نصفش تکراری باشه یا کوتاه