پارت سی و هفتم :
درِ ماشین که بسته شد، چند ثانیه هیچکدوم حرفی نزدیم.
صدای نفسهای رهاب توی سکوت ماشین میپیچید.
من هنوز به شیشه خیره بودم.
نه اشک میریختم.
نه چیزی میپرسیدم.
فقط دستهام رو روی پام قفل کرده بودم و سعی میکردم به چیزی فکر نکنم.
رهاب ماشین رو روشن کرد.
همون لحظه گفتم:
_میری؟
دستش روی فرمون خشک شد.
نگاهم نکرد و گ
لطفا صبر کنید...

نسترن
0ای بابا بچه دیگه چرا😒