پارت سی و نهم :
صبح، رهاب هنوز از اتاقش بیرون نیومده بود که صدای باز شدن در ورودی اومد.
بعد صدای قدمهای محکمی توی سالن پیچید.
رهاب اخم کرد.
از تخت بلند شد و از اتاق بیرون اومد.
همین که رسید پایین، مادرش رو دید که با صورتی برافروخته وسط سالن ایستاده.
پدرش هم پشت سرش وارد شد.
رهاب همونجا ایستاد.
_سلام... اینجا چی کار میکنین؟
مادرش حتی جواب سلام
لطفا صبر کنید...

نسترن
0من کایلارو دارم 😒😒 خیر سرت کایلارو که داغون کردی تو پسر😑