پارت سی و ششم :
صدای رهاب سرد بود.
کایلا هنوز چشمش روی عکس بود.
لبخند کوچیکی روی لبش نشست.
_چه دلیلی؟
رهاب نگاه کوتاهی به عکس انداخت.
_هیچی.
_پس چرا اینطوری حرف میزنی؟
_چطوری؟
کایلا عکس رو دوباره نگاه کرد.
_انگار از یه چیزی ناراحتی.
رهاب پوزخند زد.
_من؟
_آره، تو.
_چرا باید ناراحت باشم؟
کایلا شونهای بالا ا
لطفا صبر کنید...

نسترن
0اه از مارال خوشم نمیاد یعنی چی مثلا بیا پیشم یذره شخصیت داشته باش زن داره چه دوسش داشته باشه چه نداشته باشه😒