پارت سی و چهارم :
کایلا بعد از رفتن رهاب چند دقیقه همونجا وسط پذیرایی ایستاده بود.
آخرین جمله ش هنوز توی گوشش میپیچید.
لبخند تلخی روی لبش نشست.
_خیلی خب...
آروم زیر لب گفت:
_امشب همون نقشی رو بازی میکنم که خودت میخوای.بعد رفت سمت اتاق.
اما برخلاف چیزی که رهاب فکر میکرد، قرار نبود با لباس ساده و بیحوصله بره.
جلوی کمد ایستاد و چند دقیقه به
لطفا صبر کنید...
